گنجور

 
واعظ قزوینی

برده است از بسکه فکر آن نگار جانیم

گشته موی کاسه زانو خط پیشانیم

این رگ گردن که من از اهل دانش دیده ام

می توان برد ای فلاطون رشک بر نادانیم

در محبت بر نمی آید بلا با صبر من

بس نباشد سیلی، از بس تشنه ویرانیم

از پی تحصیل رزق ما عرق ریزد سحاب

روز و شب چون ابر، من در گریه از بی نانیم

جای بال افشانی من، عالم تجرید بود

کرده واعظ پای بند این جهان فانیم

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
صائب تبریزی

گرد باد دامن صحرای بی سامانیم

هیچ کس را دل نمی سوزد به سرگردانیم

چون فلاخن سنگ باشد شهپر پرواز من

هست در وقت گرانیها سبک جولانیم

گر چه چیزی در بساطم نیست غیر از درد و داغ

[...]

اسیر شهرستانی

آسمان را رحم می آید به سرگردانیم

دل به درد آید قناعت را ز بی سامانیم

محو دیدار تو را چشم تماشا در دل است

داغها دارد دل نظاره از حیرانیم

حلقه دام بلا نقش پی فرزانه بود

[...]

فروغی بسطامی

خواست تا زلف پریشان تو بی‌سامانیم

جمع شد از هر طرف اسباب سرگردانیم

بس که مشتاقم به دیدار تو از نیرنگ عشق

نامه می‌کردم گر از روی وفا می‌خوانیم

غیر غم حاصل ندیدم ز آشنایی‌های تو

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه