برده است از بسکه فکر آن نگار جانیم
گشته موی کاسه زانو خط پیشانیم
این رگ گردن که من از اهل دانش دیده ام
می توان برد ای فلاطون رشک بر نادانیم
در محبت بر نمی آید بلا با صبر من
بس نباشد سیلی، از بس تشنه ویرانیم
از پی تحصیل رزق ما عرق ریزد سحاب
روز و شب چون ابر، من در گریه از بی نانیم
جای بال افشانی من، عالم تجرید بود
کرده واعظ پای بند این جهان فانیم
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به بیان اندوه و رنج شاعر از عشق و فقر میپردازد. شاعر به شدت تحت تأثیر معشوق قرار گرفته و به همین خاطر دچار عذاب و درد شده است. او میگوید که دانش و معرفت در او باعث میشود که به دلیل عشق و محرومیت از معشوق به حالت افسردگی برسد. شاعر به وضعیت فقر و دشواریهای زندگی اشاره کرده و نشان میدهد که تلاش برای تأمین نیازهای اساسی زندگی او را رنج میدهد. در نهایت، او به تجرد و دوری از عالم ماده اشاره میکند و بیان میکند که روح او در جستجوی کمال و ذات بالاست.
هوش مصنوعی: به خاطر فکر آن معشوق، تمام وجودم دچار دگرگونی شده است؛ حتی موهای زانوی من به خاطر این عشق تغییر شکل داده و چروکهای پیشانیام نیز به این حالت نشاندهنده این احساسات عمیق است.
هوش مصنوعی: این رگ گردن که من از اهل دانش دیدهام نشاندهندهی قوی بودن علم و فهم است و میتوان آن را به راحتی به رخ نادانان کشید؛ ای فلاطون، بر نادانان حسد میبرم.
هوش مصنوعی: در عشق و محبت، مشکلات و ناراحتیها به راحتی حل نمیشوند. صبر من دیگر کافی نیست، چرا که با وجود تمام سختیها، ما همچنان به عشق و نیازهای خود مشتاقیم و همچنان احساس تشنگی میکنیم.
هوش مصنوعی: ابرها به طور مداوم در روز و شب تلاش میکنند تا باران بیاورند و چنین است که ما نیز برای به دست آوردن روزی، زحمت میکشیم و عرق میریزیم. در حالی که من به خاطر نداشتن نان، در حال گریهام.
هوش مصنوعی: جایی که من میتوانم به اوج رهایی و آزادی برسم، دنیایی از مجردات و مفاهیم معنوی است، اما واعظ فقط به این جهان فانی و مادی توجه دارد و از آن فراتر نمیرود.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
گرد باد دامن صحرای بی سامانیم
هیچ کس را دل نمی سوزد به سرگردانیم
چون فلاخن سنگ باشد شهپر پرواز من
هست در وقت گرانیها سبک جولانیم
گر چه چیزی در بساطم نیست غیر از درد و داغ
[...]
آسمان را رحم می آید به سرگردانیم
دل به درد آید قناعت را ز بی سامانیم
محو دیدار تو را چشم تماشا در دل است
داغها دارد دل نظاره از حیرانیم
حلقه دام بلا نقش پی فرزانه بود
[...]
خواست تا زلف پریشان تو بیسامانیم
جمع شد از هر طرف اسباب سرگردانیم
بس که مشتاقم به دیدار تو از نیرنگ عشق
نامه میکردم گر از روی وفا میخوانیم
غیر غم حاصل ندیدم ز آشناییهای تو
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.