گنجور

 
واعظ قزوینی

از بزرگان وحشی و، با خاکساران همدمیم

کوه اگر باشی تو، ما سیلیم؛ اگر خاکی، نمیم!

همچو حرفی کز کتاب افتاده باشد برکنار

گر بصورت دورم از یاران، بمعنی باهمیم

صبح تا شب باد پیما، شب سراسر غنچه خسب

بوستان زندگی را ما همانا شبنمیم

میتوان با چرب و نرمی، خصم را بستن زبان

ما ز خوی نرم، بر زخم دهنها مرهمیم

بر نمی آید ز قوت، آنچه می آید ز ضعف

پشت شمشیر است اگر خصم توانا، ما دمیم!

جلوه کردن ز آن سهی قد، گرد سرگشتن ز ما

قامت او هر کجا باشد علم، ما پرچمیم

شور ما در تلخ گویی واعظ از عین صفاست

در مذاق خلق اگر ناخوش چو آب زمزمیم!

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
صائب تبریزی

ما چو صبح از راست گفتاری علم در عالمیم

محرم آیینه خورشید از پاس دمیم

از گرانقدری درین دریا گره گردیده ایم

ورنه چون آب گهر ما فارغ از بیش و کمیم

سروآزادیم بر ما بی بریها بار نیست

[...]

فیض کاشانی

از دم صبح ازل با عشق یار و همدمیم

هر دو با هم زاده‌ایم از دهر با هم توامیم

هر دو از پستان فطرت شیر با هم خورده‌ایم

یک صدف پرورده ما را هر دو دّر یک یمیم

میدرخشد نور عرفان از سواد داغ دل

[...]

بیدل دهلوی

از کمال سرکشی عاجزترین عالمیم

همچو مژگان پیش پایی تا به یاد آید خمیم

ذره‌ایم اما پر است از ما جهان اعتبار

بیشی ما را حساب اینست کز هر کم کمیم

بی وفاق آشفتگی می‌خندد از اجزای ما

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه