گنجور

 
واعظ قزوینی

چشم پیکانت، نگاهی کرده روزی سوی دل

زحم هرگز بر ندارد چشم خویش از روی دل

بسکه طومار سخن پیچیده در دل مانده است

تارها شد از زبانم، باز گردد سوی دل

یاد شوخی های مژگان تو بیدارش کند

گر شود بالین بخت خفته ام زانوی دل

استخوانم از فشار تنگنای روزگار

همچو نقش بوریا جا کرده در پهلوی دل

یک نفس واعظ برو شاگردی آیینه کن

نیک و بد را رو بسوی خود کن، از یکروی دل

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
عبدالقادر گیلانی

تیر او پیوسته میخواهم که آید سوی دل

لیک میترسم، شود پیوسته در پهلوی دل

دل ز من گم گشت اکنون روزگاری شد که غم

گرد کویش دربدر گردد به جست و جوی دل

گل رخان را باید از غنچه وفا آموختن

[...]

سلیم تهرانی

در محبت بس که خواری دیدم از پهلوی دل

از کسی هرگز نمی‌خواهم ببینم روی دل

هرکجا گردی بود، افشاندهٔ دامان ماست

می‌رسد از هر غباری بر مشامم بوی دل

خوابگاه آهوان شد همچو صحرا دامنش

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه