گنجور

 
سلیم تهرانی

در محبت بس که خواری دیدم از پهلوی دل

از کسی هرگز نمی‌خواهم ببینم روی دل

هرکجا گردی بود، افشاندهٔ دامان ماست

می‌رسد از هر غباری بر مشامم بوی دل

خوابگاه آهوان شد همچو صحرا دامنش

یک سر مو رام با مجنون نشد آهوی دل

همچو من صاحبدلی امروز در عالم کجاست

ریخته در سینه ام چون غنچه دل بر روی دل

کار آتش سوختن گر باشد، از دوزخ چه غم

کز برای سوختن می میرد این هندوی دل

خاک شد دل از تمنای سر کویش سلیم

هرگز از آنجا نمی‌آید غباری سوی دل