گنجور

 
واعظ قزوینی

شمشاد چیست تا کند آن زلف شانه اش؟!

آیینه کیست؟ تا تو نهی پا به خانه اش

آن رنگ دلفروز که من دیده ام ز تو

هرکس تو را برد، فتد آتش بخانه اش

گر بگذری ز کشت، بآن خال عنبرین

بیرون چو مور، میدود از خاک دانه اش

جز بخت من، کسی ز دیار تو برنگشت

هر قاصدی که سوی تو کردم روانه اش

از بسکه زنگ از دل و دیوار و در بری

هر جا که پا نهی، کنی آیینه بخانه اش

واعظ ز یمن فقر، بهر محفلی که رفت

بالانشین صدر شود آستانه اش

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
بابافغانی

کو مطربی که مست شوم از ترانه اش

دامن کشم ز صحبت عقل و بهانه اش

امشب حکیم مجلس ما شرح باده گفت

چندانکه چشم عقل غنود از فسانه اش

خاک در سرای مغانم که تا ابد

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از بابافغانی
صائب تبریزی

هر رهروی که شوق تو سازد روانه اش

ازموج خود چوآب بود تازیانه اش

مرغی است روح، قطره می آب و دانه اش

دل توسنی است ناله نی تازیانه اش

هر دم هزار بوسه طلب رابه گفتگو

[...]

ابوالحسن فراهانی

ای دل هوای نفس کند خانه‌ات خراب

ای خان‌و‌مان‌خراب حذر از افسانه‌اش

با آنکه پاک چشم بد و پاک زو حباب

آخر هوا به آب رسانید خانه‌اش

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه