گنجور

 
بابافغانی

کو مطربی که مست شوم از ترانه اش

دامن کشم ز صحبت عقل و بهانه اش

امشب حکیم مجلس ما شرح باده گفت

چندانکه چشم عقل غنود از فسانه اش

خاک در سرای مغانم که تا ابد

خیزد صدای بیغمی از آستانه اش

ساقی سحر بگوشه ی میخانه برفروخت

شمعی که آفتاب بود یک زبانه اش

دریاب نقد وقت که جم با وجود جام

تا رفت، در حساب نیارد زمانه اش

بی برگ شو که آنکه جهان را دهد فروغ

شاید که شب چراغ نباشد بخانه اش

صیدیست بس بلند نظر دل که در ازل

بر آفتاب تعبیه شد دام و دانه اش

یا رب چه باده خورده فغانی ز جام عشق

کز یاد رفته است غم جاودانه اش

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
بابافغانی

دارم بتی که شرح ندارد بهانه اش

ترکی که زهر می چکد از تازیانه اش

صائب تبریزی

هر رهروی که شوق تو سازد روانه اش

ازموج خود چوآب بود تازیانه اش

مرغی است روح، قطره می آب و دانه اش

دل توسنی است ناله نی تازیانه اش

هر دم هزار بوسه طلب رابه گفتگو

[...]

ابوالحسن فراهانی

ای دل هوای نفس کند خانه‌ات خراب

ای خان‌و‌مان‌خراب حذر از افسانه‌اش

با آنکه پاک چشم بد و پاک زو حباب

آخر هوا به آب رسانید خانه‌اش

واعظ قزوینی

شمشاد چیست تا کند آن زلف شانه اش؟!

آیینه کیست؟ تا تو نهی پا به خانه اش

آن رنگ دلفروز که من دیده ام ز تو

هرکس تو را برد، فتد آتش بخانه اش

گر بگذری ز کشت، بآن خال عنبرین

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه