جز حرف زر و سیم، دلت هیچ نگوید
غیر از گل عباسی ازین باغ نروید
در پرده لبهاست، از آن جای زبان را
تا حرف غم عشق تو بی پرده نگوید
هر گام درین راه، تماشای جدایی است
حیف است کس این بادیه با دیده نپوید
بر خاک در دوست ره سجده نیابد
تا چهره دل از گرد ره غیر نشوید
حرف غم عشق تو، کلامیست که باید
جز کر نکند گوش و، بجز لال نگوید
ای آنکه زنی بهر صفا آب رخسار
بر روی تو گردیست، که جز گریه نشوید
واعظ به دورویان جهان کرده ز بس خو
هر گل که نه رعناست درین باغ نبوید
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به بیان احساسات عمیق و غم عشق میپردازد. شاعر تأکید میکند که دلش جز از زرو سیم، تنها از عشق سخن نمیگوید و هرگونه کلامی غیر از غم عشق را بیمعنا میداند. او اشاره میکند که جدایی همیشه در مسیر عاشقانی که در جستجوی معشوق خود هستند، وجود دارد و کسانی که امکان دیدن معشوق را ندارند، از این راه پیش نروند. در نهایت، شاعر به زیبایی و پاکی چهره محبوب اشاره میکند و بیان میکند که در دنیای کنونی، ناشایستگیها به او لطمه میزنند و که گلهای زیبا در این باغ، کمتر دیده میشوند.
هوش مصنوعی: غیر از سخن زیبا و ارزشمند، دل انسان چیزی نمیگوید و جز گل عباسی، هیچ چیز دیگری از این باغ رشد نخواهد کرد.
هوش مصنوعی: در لابهلای لبها، آنجا که زبان نمیتواند به راحتی از احساس عشق و غم تو سخن بگوید، همه چیز پنهان است.
هوش مصنوعی: هر قدمی که در این مسیر برداشته میشود، منظرهای از جدایی را به نمایش میگذارد و واقعاً جای تأسف است که کسی این راه را با چشم باز نپیماید.
هوش مصنوعی: تا زمانی که دل از تعلقات دنیا و غیر محبوب پاک نشود، نمیتوان بر خاک چهرهسجد کرد و در عشق او خضوع کرد.
هوش مصنوعی: حرفهای مربوط به غم عشق تو، گفتاری است که فقط باید کسی نشنود و کسی هم نتواند آن را بگوید.
هوش مصنوعی: ای کسی که به خاطر زیباییات، بر رویت آبی وجود دارد که فقط باعث اشک ریختن میشود و نه چیز دیگری.
هوش مصنوعی: واعظ نسبت به افرادی که در جهان دو چهره دارند، گفته است که در این باغ، هر گلی که زیبا و خوشبو نباشد، بویی ندارد. این جمله نشاندهنده این است که انسانهای غیرصادق و منافق، با وجود ظاهری فریبنده، در واقع هیچ جذابیتی ندارند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
هر ساعتکی بط سخنی چند بگوید
در آب جهد جامه دگر بار بشوید
در آب کند گردن و در آب بروید
گوییکه همی چیزی در آب بجوید
ای آنکه همیشه دل تو رادی جوید
طبع تو همه گرد در رادی پوید
چون ماه سخای تو همه جای بتابد
چون مشک عطای تو بهر جای ببوید
از سنگ بنام تو همی سوری خیزد
[...]
روزی پسری با پدر خویش چنین گفت
کان مردک بازاری از آن زرق چه جوید
گفتا چه تفحص کنی احوال گروهی
کز گند طمعشان سگ صیاد نبوید
عاقل به چنان طایفهٔ دون نگراید
[...]
هر کس که تقرب ز وصال تو نجوید
واندر ره ادراک جمال تو نپوید
فردا که شب وعده دیدار سر آید
رهبر نبود سوی تو چندان که نجوید
فردا که تو در گلشن فردوس خرامی
[...]
عاقل به قوانین خرد راه تو پوید
دیوانه برون از همه آیین تو جوید
تا غنچهٔ بشکفتهٔ این باغ که بوید
هرکس به زبانی صفت حمد تو گوید
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.