گنجور

 
واعظ قزوینی

جز حرف زر و سیم، دلت هیچ نگوید

غیر از گل عباسی ازین باغ نروید

در پرده لبهاست، از آن جای زبان را

تا حرف غم عشق تو بی پرده نگوید

هر گام درین راه، تماشای جدایی است

حیف است کس این بادیه با دیده نپوید

بر خاک در دوست ره سجده نیابد

تا چهره دل از گرد ره غیر نشوید

حرف غم عشق تو، کلامیست که باید

جز کر نکند گوش و، بجز لال نگوید

ای آنکه زنی بهر صفا آب رخسار

بر روی تو گردیست، که جز گریه نشوید

واعظ به دورویان جهان کرده ز بس خو

هر گل که نه رعناست درین باغ نبوید

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
منوچهری

هر ساعتکی بط سخنی چند بگوید

در آب جهد جامه دگر بار بشوید

در آب کند گردن و در آب بروید

گوییکه همی چیزی در آب بجوید

قطران تبریزی

ای آنکه همیشه دل تو رادی جوید

طبع تو همه گرد در رادی پوید

چون ماه سخای تو همه جای بتابد

چون مشک عطای تو بهر جای ببوید

از سنگ بنام تو همی سوری خیزد

[...]

انوری

روزی پسری با پدر خویش چنین گفت

کان مردک بازاری از آن زرق چه جوید

گفتا چه تفحص کنی احوال گروهی

کز گند طمعشان سگ صیاد نبوید

عاقل به چنان طایفهٔ دون نگراید

[...]

امیرخسرو دهلوی

هر کس که تقرب ز وصال تو نجوید

واندر ره ادراک جمال تو نپوید

فردا که شب وعده دیدار سر آید

رهبر نبود سوی تو چندان که نجوید

فردا که تو در گلشن فردوس خرامی

[...]

شیخ بهایی

عاقل به قوانین خرد راه تو پوید

دیوانه برون از همه آیین تو جوید

تا غنچهٔ بشکفتهٔ این باغ که بوید

هرکس به زبانی صفت حمد تو گوید

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه