می پرستان چهره ها از تاب می افروختند
بهر روز حشر، رنگ خجلتی اندوختند
در مآل خویش، یکدم فکر نتوانند کرد
بسکه میخواران دماغ از آتش می سوختند
دامن دل را، بگل میخ خیال سیم و زر
اهل دنیا بر زمین تیره بختی دوختند
این قدر این قوم میدانند رسم خواجگی
صد یک آن بندگی هم کاش می آموختند
این قدر شد رشته عمر دراز این قوم را
کز دو عالم دیده امیدواری دوختند
راه میبردند واعظ بر سر گنج نجات
گر درین ظلمت چراغ توبه می افروختند
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به توصیف حال و روز میپرستان و میخواران میپردازد. آنان در حالتی از خجلت و آتشین بودن روح خود به سر میبرند و از بخت بد خود رنج میبرند. همچنین به نقد جامعه و فرهنگ میپردازد که در آن عدهای فقط به رسم و آداب خواجگی آشنا هستند و کمترین توجهی به بندگی و معنای آن ندارند. این گروه در زندگی خود امید و نور را فراموش کردهاند و در پی نجات روح خود هستند، اما از چراغ توبه و روشنایی معنوی غافلند. در نهایت، بر این نکته تأکید میشود که اگر آنان به توبه و اصلاح خود اهمیت میدادند، میتوانستند از تاریکی به نور منتقل شوند.
هوش مصنوعی: می پرستان با اشتیاق و شوق و حالتی تابناک، چهرههای خود را روشن و سرشار از انرژی میکردند، اما برای روز قیامت، احساس شرم و خجالت را در دل جمع کرده بودند.
هوش مصنوعی: در نهایت، افراد به خاطر شدت آتشسوزی که میخواران را تحت تاثیر قرار داده، حتی لحظهای هم نمیتوانند به عاقبت خود فکر کنند.
هوش مصنوعی: دل را با گلهای محبت و خیال زیبا زینت دادهاند، اما اهل دنیا با این دامن، بر زمین تیره و ناامیدی دوخت و بستند.
هوش مصنوعی: این گروه به خوبی میدانند که چگونه باید خود را در مقام خواجگی نشان دهند، اما ای کاش که کمی هم هنر بندگی را میآموختند.
هوش مصنوعی: عمر طولانی این قوم به حدی رسید که در دو جهان، امیدها و آرزوهایشان را به هم بافتند.
هوش مصنوعی: واعظ در میان گنج نجات میرفت، اما اگر در این تاریکی چراغ توبه روشن میکردند، میتوانستند به راه درست هدایت شوند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
از شعاع تیغ هر ساعت جهانی سوختند
وز تف شمشیر هر دم آتشی افروختند
قبة الاسلام را هم عزت اسلام را
بی تهاون روز می کندند و شب میسوختند
می بریدند از سر شمشیر حلق یکدگر
[...]
هر کرا این عشقبازی در ازل آموختند
تا ابد در جان او شمعی ز عشق افروختند
و آن دلی را کز برای وصل او پرداختند
همچو بازش از دو عالم دیدهها بردوختند
پس درین منزل چگونه تاب هجر آرند باز
[...]
آتشی از عشق او در بزم ما افروختند
عود جانان ، عاشقان در مجمر دل سوختند
پیر رندانیم و سرمستیم در کوی مغان
نوجوانان جهان رندی ز ما آموختند
وصله ای از خرقهٔ پشمینهٔ ما یافتند
[...]
گر حسین تشنه لب را جان ز محنت سوختند
ماند ازو شمعی که صد عالم چراغ افروختند
عاشقان در آتش عشق تو خود را سوختند
تا کماهی سر عشق و عاشقی آموختند
آن زمان کز بهر هر کس خلعتی تعیین شد
برقد من جامه رندی از آن دم دوختند
سوخت یاد غیر و یادت مونس جانم بماند
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.