گنجور

 
واعظ قزوینی

با دست او چو رنگ حنا دستیار شد

خونم چو رگ ز غیرت او بیقرار شد

آلودنش بخون رقیبان چه لازم است؟

پایی که از خرام تواند نگار شد

از نقطه روشنست اگر حرف در رقم

از حرف نقطه دهنت آشکار شد

پا بر زمین نمیرسد از شوق جام را

تا رنگ باده حسن ترا پرده دار شد

آزاد نیستند بدولت رسیدگان

گردید پای بند نگین تا سوار شد

واعظ گرفت بسکه از آن هردم اعتبار

در دیده اش جهان همه بی اعتبار شد

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
ابوالفرج رونی

باز آمد آنکه ملک بدو کامکار شد

باز آمد آنکه بخت بدو بختیار شد

بر پای ظلم هیبت او پای بند گشت

در دست عدل دولت او استوار شد

بیدار بود فتنه کنون مست خواب گشت

[...]

فلکی شروانی

گل باز نزد آن بت فرخار خار شد

بر دل ز وصل او غم دشخوار خوار شد

مولانا

آمد بهار خرم و رحمت نثار شد

سوسن چو ذوالفقار علی آبدار شد

اجزای خاک حامله بودند از آسمان

نه ماه گشت حامله زان بی‌قرار شد

گلنار پرگره شد و جوبار پرزره

[...]

اهلی شیرازی

در شعر هر که از پی معنی خاص رفت

شیری است که بقوت خود در شکار شد

وانکس که خوی کرد که معنی برد ز غیر

چو روبه از شکار کسان ریزه خوار شد

کم همتی مکن که در فیض بسته نیست

[...]

اسیری لاهیجی

جانم اسیر دام سر زلف یار شد

دل در هوای حسن رخش بیقرار شد

جانها معطرست و دو عالم پر از نسیم

تا زلف عنبرین برخت مشکبار شد

زآوازه فراق تو دلها بباد رفت

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه