گنجور

 
واعظ قزوینی

هرکس به سخا زنده بود، مرگ ندارد

شه کو همه را داد، کجا جامه گذارد؟

آش عجبی می پزد، از بهر خود آنکس

کز خانه دلها به ستم دود برآرد

تاراج کند خانه عمر اهل ستم را

درویش چو هنگام دعا دست برآرد

امروز چو درویش کسی نیست توانگر

کو مرگ خوشی دارد، اگر هیچ ندارد

در مزرع ایام بده، تا بدهندت

دهقان درود هیچ، ز تخمی که نکارد

واعظ چه بخود این همه سوزی ز غم مرگ

آسوده شدن این همه اندیشه ندارد

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
منوچهری

آنگاه یکی ساتگنی باده بر آرد

دهقان و زمانی به کف دست بدارد

بر دو رخ او رنگش ماهی بنگارد

عود و بلسان بویش در مغز بکارد

سنایی

آنرا که خدا از قلم لطف نگارد

شاید که به خود زحمت مشاطه نیارد

مشاطه چه حاجت بود آن را که همی حسن

هر ساعت ماهی ز گریبانش برآرد

انگشت نمای همه دلها شود ار چه

[...]

انوری

ای شاه جهان حیهٔ صندوق خزانت

از هرچه نه خاص تو شود بانگ برارد

وانجا که فتد مال تو در معرض قسمت

دنبک زند و حق طمعها بگزارد

یکماه دگر گر ندهی سوزن عدلش

[...]

اثیر اخسیکتی

هر محتشمی پایه عشق تو ندارد

هر پر جگری تاب عتاب تو نیارد

زودا که شود در خم چوگان بلاگوی

آن سر که سرش ناخن سودای تو یارد

در باغ امل عشق تو پاداش اجل شد

[...]

امامی هروی

دیدم الفی چند سخنگو که لب عقل

از منطقشان جام اشارات گسارد

ترکیب خطی گشته وزان خط شده حیران

ادراک که اندیشه بدو ملک سپارد

خطی که هنرمند بدو چون نظر افکند

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه