گنجور

 
اثیر اخسیکتی

هر محتشمی پایه عشق تو ندارد

هر پر جگری تاب عتاب تو نیارد

زودا که شود در خم چوگان بلاگوی

آن سر که سرش ناخن سودای تو یارد

در باغ امل عشق تو پاداش اجل شد

هرکس دِرَود هرچه در آنجا که بکارد

بیداد کنی بر من و یک بار نپرسی

زآن کو، چو تو بیداد کنی، بر تو گمارد

یکتا شده ام پشت الف وار و لیکن

پیش تو چه گویم که الف هیچ ندارد

گر زآن که گران بشمری این پایه نگویی

تا عشق تو ما را ز بزرگان بشمارد

او را چه زیان دارد اگر نقش اثیری

از سنگ فرو ریزد و بر آب نگارد

 
sunny dark_mode