گنجور

 
واعظ قزوینی

زبان حال عاشق، آن زمان غمّاز می‌گردد

که در دل بی‌قراری هم‌نشین راز می‌گردد

کشد از هم‌نشینان رازهای دل به رسوایی

نفس چون همدم نی می‌شود، آواز می‌گردد

چنان دلبسته یاد جمال اوست افغانم

که همراه نفس از لب به خاطر بازمی‌گردد

گرفتم سرمه را با چشم او یک جا توان دیدن

نگاه شوخ‌چشم او، چرا با ناز می‌گردد

ز بس خاک دیار عشق دامنگیر می‌باشد

نمی‌دانم صدا از بیستون چون بازمی‌گردد

چه سوز است اینکه پنداری شرار از شعله می‌ریزد

زبان واعظ ما چون سخن‌پرداز می‌گردد

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
صائب تبریزی

به نومیدی گره از کار سالک باز می‌گردد

نفس چون سوخت در دل شهپر پرواز می‌گردد

چه نقصان در وفای عاشق از پرواز می‌گردد؟

نگه هرجا رود آخر به مژگان بازمی‌گردد

اگر صدبار می‌سوزد سپند بی‌قرار ما

[...]

مشاهدهٔ ۳ مورد هم آهنگ دیگر از صائب تبریزی
اسیر شهرستانی

اگر آهی کشم افشاگرِ صد راز می‌گردد

اگر مژگان زنم بر هم پرِ پرواز می‌گردد

دلم صیدی است فتراکش نفس در سینه دزدیدن

به جولانگاه آن ترک شکار‌انداز می‌گردد

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه