گنجور

 
واعظ قزوینی

بربند میان، وقت کنارت ز میان‌هاست

زان لعل بها یافت، که در مخزن کان‌هاست

عزلت نه همین روی نهفتن ز جهانست

خوش گوشه‌نشینی که نه حرفش به میان‌هاست

هر پرده دل، از سخنی گشته مکدر

دل نیست، قلم پاک کن کلک زبان‌هاست

گر بر تن و جان، نیش زند مار بیابان

بر دل زند آن مار، که در کام و دهان‌هاست

دارم سپر از آب رخ خویش، وگرنه

هر سو به من از طعن کجان راست سنان‌هاست

ز اقبال جهان، ای دل غافل به حذر باش

رو کردن دولت به تو، چون پشت کمان‌هاست

این کبر و غروری که در ارباب کمالست

واعظ زده خوش مفت که از هیچ مدان‌هاست

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
صفی علیشاه

از شهر مه نو سفرم باز روانه است

زین پس بسراغش دل من خانه بخانه است

می‌بود امیدم که مرا نیست جز او یار

می‌دیدم اگر چند که بر ناز و بهانه است

می‌گفت ز دست نکشم زلف دگر باز

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه