گنجور

 
واعظ قزوینی
 

نه همین صبح از غمم پیر است

بهر من شام نیز دلگیر است

ناله من، ز ناتوانی ها

بی صداتر از آب تصویر است

مرو از ره به مهربانی خصم

گرمی خصم، چون تب شیر است

مال افزون، در آن فساد کند

دل پرحرص، معده سیر است

خوش به در میزنند یک یک خلق

آن سپنجی سرا چه دلگیر است

سرنوشت فنای گیتی را

آسمان و زمین زبر زیر است

گر بود پاک، شصت اخلاصت

از تو تا عرش یک سر تیر است

تا نیفتی ز پا، نمی خیزی

که خرابی بنای تعمیر است

این جهان محبس است و ما محبوس

نه فلک، حلقه های زنجیر است

هست سر رشته در کف تقدیر

فکر روزی، نه کار تدبیر است

چون نباشد تمام چشم امید؟

واعظ ما تمام تقصیر است