گنجور

 
طالب آملی

افسانه سنج نیست لب خونچکان ما

صد جا گزیده حرف چکد از زبان ما

ما تیره کوکبان همد زاغان ما تمیم

پرواز کرده بلبل عیش از میان ما

منقار صد همای بخون غوطه میزند

در جستجوی چاشنی استخوان ما

ما مرغ آتشیم و گر نیست باورت

بر شاخسار شعله به بین آشیان ما

هر بامداد غنچهٔ نشتر ستان غم

بخشد شکفتگی بگل بوستان ما

ما رفته‌ایم و کنج مزاری گرفته‌ایم

تا بار دوش کس نشود استخوان ما

ذکر سماع صومعه داران عرش گشت

هر نغمهٔ که اوج گرفت از زبان ما

«طالب» جگر به خنجر الماس چاک‌ساز

تا در گلوی سینه نپیچد فغان ما

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی