گنجور

 
طالب آملی

شیفته شو دلا یکی عارض دلفروز را

رشک حیات خضر کن زندگی دو روز را

لعل کرشمه ساز را چاشنی عتاب ده

چین غضب زیاده کن ابروی کینه توز را

شعله مزاج مطرب سخت فسرده خاطرم

آتش نغمه تیز کن ساز تمام سوز را

توسن جلوه را عنان جانب بیدلان فکن

مشعل راه وعده کن برق بهانه سوز را

سینه بشام بیدلان صاف نمی‌کند سحر

با شب ما عداوتی هست همیشه روز را

در دل خویش می‌خلم هر نفسی که باجگر

هست گرشمه گونهٔ ناوک سینه دوز را

من بکرم سزا نیم لیک تو شخص همتی

رتبهٔ آفتاب ده کرمک شب فروز را

عشق کجا هوس کجا «طالب» از این غلط گذر

تفرقه کن یکی ز هم شأن پلنگ و یوز را

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی