رفتم که نوک خامه جواهر فشان کنم
آب گهر بجوی فصاحت روان کنم
گیرم بکف پرندی و ز کلک مانوی
صد نقش تازه طرح بهر تار آن کنم
سامان کنم یکی قلم مو زدوده را
پس بر صحیفه صورت خالی عیان کنم
آرم بدست حلهیی از پرنیان خلد
تصویر زلف حور بر آن پرنیان کنم
اخلاص نامهیی کنم انشاء ز کلک شوق
وآنگه بسوی مقصد اقصی روان کنم
لوحی تراشم از دل و بر صدر آن رقم
نام حکیم عهد مسیح الزمان کنم
آن آبروی گوهر دانش که در ثناش
هردم هزار نکتهٔ رنگین بیان کنم
در وصف گوهرین سخن آبدار او
صد کلک خشک لب را رطب اللسان کنم
پهلو زند مسوده ام با سواد چشم
هرجا بوصف او قلمی امتحان کنم
هرگه کنم قرائت آیات مدح او
اول بآب گوهر غسل زبان کنم
کو جنبشی ز دامن خلق معطرش
تا مغز را بدولت او گلستان کنم
گرمایه از طراوت طبعش دهم بابر
زال سفید موی جهان را جوان کنم
چون قصر فطرتش بخیال آورم ز شوق
پروازها ببال و پر عرشیان کنم
در صفحهٔ تصور گر نقش غیر او
بینم بخواب دست بتیغ زبان کنم
گجرات را گذاشته کردم هوای هند
تا کسب فیض صحبت آن نکتهدان کنم
ایمان شوق او شد کز کعبه بی طواف
توسن براه هند خفیف العیان کنم
ورنی روا نبود که بی رؤیت حرم
محمل روان بجانب هندوستان کنم
بیمار شوق اوست دل ناتوان من
زآن هرنفس خروشم وهردم فغان کنم
رنگم شکسته چون دل و دل خسته چون جگر
زیر دردها کدام یکی را بیان کنم
از فیض مومیائی انفاس او مگر
اصلاح این شکسته دل ناتوان کنم
کی باشدای سپهر که در برج اشتیاق
با آفتاب خود چو عطارد قران کنم
بنشسته رجل وار دو زانو بخدمتش
چون طفل عقل ابجد عرفان روان کنم
(طالب) چو نیست قدرتآ نم که دور ازو
سامان صبر این دل سیماب سان کنم
آن به که رشته سان بسر انگشت اشتیاق
خود را بنامه پیچم وسویش روان کنم



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
کو قاصدی که راز تو با او بیان کنم
جان را مگر به سوی جنابت روان کنم
گه نالهای چو مرغ فرستم به پیش تو
گه اسب را دو اسبه به پیشت روان کنم
کی من به صبح وصل تو یابم مجال قُرب
[...]
گر من ز سر عشق تو رمزی بیان کنم
سیلآب خون ز دیده مردم روان کنم
عارف هزار ناله برآرد ز بیخودی
گر شمهای ز شرح جمالت بیان کنم
گر بر درت مجالگهی کوچکم بود
[...]
جانا ز درد عشق تو چون من فغان کنم
از چشمه های چشم جهان خون روان کنم
عهدیست در ازل بتو ما را که تا ابد
برهر چه رای عشق بود من همان کنم
ناصح چه منعم از می و معشوق میکنی
[...]
در مطلعی که وصف دهانش بیان کنم
غیر از میان چه قافیه آندهان کنم
چون خودفروش سود زسوا ندیده ایم
گر خاک را بزر بفروشم زیان کنم
خاموشی است ذکر خفی نزد سالکان
[...]
صد خنده واکشم ز تو تا ترک جان کنم
در خون صد بهار روم تا خزان کنم
تیغش ز سخت جانی من کند اگر شود
لوح مزار خویش ز سنگ فسان کنم
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.