طالب آملی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۳۱ - قصیده در مدح حکیم مسیح الزمان (حکیم صدرا)

رفتم که نوک خامه جواهر فشان کنم

آب گهر بجوی فصاحت روان کنم

گیرم بکف پرندی و ز کلک مانوی

صد نقش تازه طرح بهر تار آن کنم

سامان کنم یکی قلم مو زدوده را

پس بر صحیفه صورت خالی عیان کنم

آرم بدست حله‌یی از پرنیان خلد

تصویر زلف حور بر آن پرنیان کنم

اخلاص نامه‌یی کنم انشاء ز کلک شوق

وآنگه بسوی مقصد اقصی روان کنم

لوحی تراشم از دل و بر صدر آن رقم

نام حکیم عهد مسیح الزمان کنم

آن آبروی گوهر دانش که در ثناش

هردم هزار نکتهٔ رنگین بیان کنم

در وصف گوهرین سخن آبدار او

صد کلک خشک لب را رطب اللسان کنم

پهلو زند مسوده ام با سواد چشم

هرجا بوصف او قلمی امتحان کنم

هرگه کنم قرائت آیات مدح او

اول بآب گوهر غسل زبان کنم

کو جنبشی ز دامن خلق معطرش

تا مغز را بدولت او گلستان کنم

گرمایه از طراوت طبعش دهم بابر

زال سفید موی جهان را جوان کنم

چون قصر فطرتش بخیال آورم ز شوق

پروازها ببال و پر عرشیان کنم

در صفحهٔ تصور گر نقش غیر او

بینم بخواب دست بتیغ زبان کنم

گجرات را گذاشته کردم هوای هند

تا کسب فیض صحبت آن نکته‌دان کنم

ایمان شوق او شد کز کعبه بی طواف

توسن براه هند خفیف العیان کنم

ورنی روا نبود که بی رؤیت حرم

محمل روان بجانب هندوستان کنم

بیمار شوق اوست دل ناتوان من

زآن هرنفس خروشم وهردم فغان کنم

رنگم شکسته چون دل و دل خسته چون جگر

زیر دردها کدام یکی را بیان کنم

از فیض مومیائی انفاس او مگر

اصلاح این شکسته دل ناتوان کنم

کی باشدای سپهر که در برج اشتیاق

با آفتاب خود چو عطارد قران کنم

بنشسته رجل وار دو زانو بخدمتش

چون طفل عقل ابجد عرفان روان کنم

(طالب) چو نیست قدرتآ نم که دور ازو

سامان صبر این دل سیماب سان کنم

آن به که رشته سان بسر انگشت اشتیاق

خود را بنامه پیچم وسویش روان کنم