به همواری تهی کن از غم لیلیوَشان دل را
ازین وادی بکش ای ساربان آهسته محمل را
مکن کاوش ز مژگان پیش از این بادل که جز مهرت
ندارد گوهری کاویدهام گنجینهٔ دل را
به گاه کشتنم از رخ چه سود ار پرده برداری
که از دیدار گل حسرت فزاید مرغ بسمل را
کند چون عزم کشتن قاتلم زین بیشتر ترسم
نمیخواهم به خون آلوده بینم دست قاتل را
حریفان گرم صحبت با تو در بزم و به حسرت من
کنم تا چند از بیرون در نظاره محفل را
درین وادی خدا داند که خاک من کجا باشد
گرفتم من به این واماندگی دامان محمل را
طبیب این بحر عشق است و کنارش از نظر پنهان
فکندی چون درین کشتی ز چشم انداز ساحل را
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر درباره احساسات عاشقانه و جدایی است. شاعر از عواطف عمیق خود صحبت میکند و آرزو دارد که از غم و اندوه رهایی یابد. او از ساربان میخواهد که به آرامی سفر کند و به یاد لیلی دلش را خالی کند. شاعر بیان میکند که حتی اگر به او نگاه شود و پرده از چهرهاش برداشته شود، هیچ سودی ندارد، زیرا حسرت دیدار معشوقش افزایش مییابد. همچنین او از ترس مرگ و شکنجهای که به دست عشقش میکشد، سخن میگوید و میگوید که نمیخواهد چنین لحظاتی را ببیند. در نهایت، او به حالت مایوسانهاش در زندگی اشاره میکند و از حالت پنهان عشق سخن میگوید که تمام این احساسات را به وجود آورده است.
هوش مصنوعی: آرام و بیدغدغه، دل را از غمهای لیلی آزاد کن و این مسیر را ترک کن ای سربار، به آرامی بار را حرکت بده.
هوش مصنوعی: چشمهایت را قبل از من نگردان، زیرا من در دل خود گنجینهای تنها از عشق تو دارم و غیر از آن چیزی ندارم.
هوش مصنوعی: در زمان مرگ من، چه فایدهای خواهد داشت اگر پرده را کنار بزنی، وقتی که دیدن گل تنها باعث افزایش حسرت پرندهی زخمی میشود؟
هوش مصنوعی: وقتی تصمیم به کشتن من میگیرد، بیشتر از این نمیترسم. نمیخواهم دستان قاتل را در خون ببینم.
هوش مصنوعی: دوستان و رقبای من در میخانه مشغول گفتگو با تو هستند و من از دور در حسرت و نگرانی به تماشای این جمع نشستهام.
هوش مصنوعی: در این مسیر، خدا تنها میداند که جای من کجاست. من در این وضعیت ناامیدی، چادر محمل را گرفتم.
هوش مصنوعی: در این بیت، گویا شاعر به وجود یک پزشک یا راهنمایی در دنیای عشق اشاره میکند که در کنار او، کنارهها و ساحل دور از دید قرار گرفتهاند. به نوعی، تصویر کشتی در میانهی دریا نشاندهندهی سفر در دنیای عشق است و آنها که در این سفر هستند نمیتوانند به ساحل نگاه کنند. به نظر میرسد که عشق خود مانند دریایی عمیق و وسیع است که پزشک یا راهنمای عشق در آن، نقش هدایتکنندگی دارد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
اگر یک سو کنی زان رخ سر زلف چو سنبل را
ز روی لاله رنگ خود خجالتها دهی گل را
مرا پیش لب لعل تو سربازیست در خاطر
اگر چه پیش روی تو سربازیست کاکل را
رخ و زلف تو بس باشد ز بهر حجت و برهان
[...]
شنیده صبحدم از جور گل افغان بلبل را
بدندان پاره پاره ساخته شبنم تن گل را
چو گیرم کاکلَش را، تا کِشم سویِ خُودم ، آن مه،
بقصد دوری من می گشاید عقد کاکل را
صبا را جویبار از موج در زنجیر می دارد
[...]
به هر منزل فزون دیدم ز هجران زاری دل را
خوشا حال جرس، فهمیده است آرام منزل را
ز شوق دوست زانسان چشم حسرت بر قفا دارم
که رو هم گر به راه آرم نمیبینم مقابل را
چمن را غنچهٔ نشکفته بسیار است، میترسم
[...]
مجو از زاهدان خشک طینت گوهر عرفان
که از دریای گوهر، بهره خاشاک است ساحل را
نباشد آدمی را هیچ خلقی بهتر از احسان
که بوسد دست خود، هر کس که گیرد دست سایل را
ندارد گریه کردن حاصلی در پیش بی دردان
[...]
نگاه باغبانم، میپرستم لاله و گل را
کنم چون موی پیغمبر زیارت شاخ سنبل را
پر از گل دامن خود را ز فیض خرقه میبینم
چو طاووسان کنم چتر خود این دامان پرگل را
به گلشن دام زلف و سرمهٔ چشمش ز صیادی
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.