چو نیست دسترسم آنکه بوسم آن پا را
به هرکجا که نهی پای بوسم آنجا را
تن هزار شهیدت فتاده بر سر کویت
به احتیاط نه ای دوست بر زمین پا را
به رحم اگر به سوی کشتگان نمینگری
نگه به جانب ایشان فکن تماشا را
بیا که بیگل رویت ز بس هجوم ملال
نه سیر باغ شناسم نه گشت صحرا را
ز رهروی اثری نیست اندر این وادی
به حیرتم ز که گیرم سراغ سلمی را
طبیب کیست کز او رنجه گشتهای زنهار
به زهر شکوه میالا لب شکرخا را
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این ابیات بیانگر احساس عمیق عشق و longing شاعر به معشوق است. شاعر میگوید چون به معشوق دسترسی ندارد، پای او را در هر جا که قرار دهد، میبوسد. او به تعداد زیاد شهیدانی که بر سر کوی معشوق افتادهاند اشاره کرده و از دوستی درخواست میکند که احتیاط کند و پایش را بر زمین نگذارد. او همچنین به ناامیدی و غم ناشی از دوری از معشوق اشاره میکند و میگوید که به دلیل نبودن او، دیگر نه باغی را میشناسد و نه صحرا را. شاعر در نهایت از این که در این وادی هیچ راهی ندارد و نمیداند از که باید کمک بگیرد، ابراز حیرت میکند و به نوعی به دنبال درمانی برای درد دلش است.
هوش مصنوعی: هر کجا که مرا از عشق و محبت دور بداری، باز هم به خاطر آنکه تو را دوست دارم، سعی میکنم جای پای تو را ببوسم.
هوش مصنوعی: تن هزار شهید در کنار خیابان تو افتادهاند، پس بهتر است احتیاط کنی و پاهایت را بر زمین نگذاری.
هوش مصنوعی: اگر به کشتگان رحم نمیکنی، لااقل نگاهی به سمت آنها بینداز و به حالشان توجه کن.
هوش مصنوعی: بیایید تا با وجود شما، غم و اندوه را فراموش کنیم. به خاطر این احساس سنگینی که بر دل من نشسته، نه میتوانم زیبایی باغ را ببینم و نه از دشت و طبیعت لذت ببرم.
هوش مصنوعی: در این مسیر، هیچ نشانهای از یک رهگذر نیست و من در تعجبم که از کدام شخص باید سراغ سلمی را بگیرم.
هوش مصنوعی: در اینجا شاعر به شخصی اشاره میکند که از درد و رنجی رنج میکشد و از او میخواهد که به پزشک یا درمانگری که او را آزار داده است، شکایت نکند. او به جای این کار، بهتر است به کسی که به او محبت کرده و لبخند شیرینی دارد، توجه کند. در واقع، اشاره به این است که به عشق و محبت بپردازد و از شکایت و رنج دوری کند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
دو زلف تو صنما عنبر و تو عطاری
به عنبر تو همی حاجب اوفتد ما را
مرا فراق تو دیوانه کرد و سرگردان
ز بهر ایزد دریاب مر مرا یارا
بمان بر تن من زلف عنبرینت که هست
[...]
اسیر شیشه کن آن جنیان دانا را
بریز خون دل آن خونیان صهبا را
ربودهاند کلاه هزار خسرو را
قبای لعل ببخشیده چهره ما را
به گاه جلوه چو طاووس عقلها برده
[...]
اگر تو فارغی از حال دوستان یارا
فراغت از تو میسّر نمیشود ما را
تو را در آینه دیدن جمال طَلعت خویش
بیان کند که چه بودَست ناشکیبا را
بیا که وقت بهارست تا من و تو به هم
[...]
به سرنمی شود از روی شاهدان ما را
نشاط و خوش دلی و عشرت و تماشا را
غلام سیم برانم که وقت دل بردن
به لطف در سخن آرند سنگ خارا را
به راستی که قبا بستن و خرامیدن
[...]
زمانه حله نو بست روی صحرا را
کشید دل به چمن لعبتان رعنا را
هوای گل ز خوشی یاد می دهد، لیکن
چه سود چون تو فرامش نمی شوی ما را
ز سرو بستان چندین چه می پرد بلبل
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.