گنجور

 
طبیب اصفهانی

دلتنگم و پرواز گلستان هوسم نیست

گلزار به آسایش کنج قفسم نیست

می گریم و چون شمع امیدی ز کسم نیست

می نالم ومانند جرس دادرسم نیست

در هجر تو بایست که یک عمر بنالم

افسوس که از ضعف بجز یک نفسم نیست

گرم است ز بس صحبت دستم بگریبان

مخمورم و بر ساغر می دسترسم نیست

بر هم زدم از ذوق اسیری پروبالی

ورنه سر پرواز ز کنج قفسم نیست

چیند همه کس دامن گل زین چمن و من

چون غنچه بجز چیدن دامان هوسم نیست

از قطره شبنم ز گلستان چه درآید

از بهر تماشای تو این دیده بسم نیست

دل،بسکه طبیب، از غم عشقش شده روشن

بر خاطر آئینه غبار از نفسم نیست