گنجور

 
طبیب اصفهانی

خفتن نتوان درین گلستان

از ناله شب نخفته مرغان

ای شب نه غم منی خدا را

تا چند نمی‌رسی به پایان

من مانده و همرهان روانه

من خفته و کاروان شتابان

هستم ز تو من به جان خریدار

دردی که نمی‌رسد به درمان

جویند و چه سود چون نیابند

روزی که شوم ز دیده پنهان

من گریه‌کنان نشسته غمگین

تو خنده‌زنان گذشته شادان

دردی دارم طبیب کآن را

نتْوان گفت و نهفت نتوان

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
ناصرخسرو

بر جانور و نبات و ارکان

سالار که کردت ای سخن‌دان؟

وز خاک سیه برون که آورد

این نعمت بی‌کران و الوان؟

خوانی است زمین پر ز نعمت

[...]

مسعود سعد سلمان

آبان روز است روز آبان

خرم گردان به آب رز جان

بنشین به نشاط و دوستان را

ای دوست به عز و ناز بنشان

تا باده خوریم و شاد باشیم

[...]

امیر معزی

آدینه و صبح و عید قربان

فرخنده گشاد هر سه یزدان

بر ناصر دین و تاج ملت

شاه عجم و پناه ایران

سنجر که نهیب خنجر او

[...]

سنایی

دین را حرمیست در خراسان

دشوار ترا به محشر آسان

از معجزه‌های شرع احمد

از حجت‌های دین یزدان

همواره رهش مسیر حاجت

[...]

وطواط

ای روی تو آفتاب تابان

بردی دل و نیست بر تو تاوان

تو آفت جانی و جهانی

نام تو نهاده‌اند جانان

چون عهد تو پشت من شکسته

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه