گنجور

 
صوفی محمد هروی

چون در آید ماه من جولان کنان اندر چمن

غنچه از شوقش گریبان چاک سازد همچو من

نافه اثبات نسب زآن عنبرین خال تو ساخت

شد سیه روی از خطای خویش زان مشک ختن

در شب زلفش چو رفتی ای دل دیوانه ام

باش حاضر تا نیفتی اندر آن چاه ذقن

کوی او باشد بهشت و من کجا خواهم بهشت

چون کنم ای ناصحان دل می کشد حب وطن

گر شود روز وفاتم عطر خاک پای او

حله گردد بر تن چون استخوان من کفن

بر لب آلش بگویم چیست آن خال سیاه

بر نبات اکنون مگس بنشسته بر روی حسن

این تمنا صوفی بیچاره دارد در جهان

در چمن با او یکی من، وز می صافی دو من

 
 
 
sunny dark_mode