گنجور

 
صوفی محمد هروی

آن که از مشک به رخساره نشانی دارد

قامتی دلکش و باریک میانی دارد

چشم و ابروی تو و غمزه خونریز به هم

ترک مستی است به خود تیر و کمانی دارد

سر به گوش تو اگر زلف در آورد مرنج

هندوی تست مگر راز نهانی دارد

ای خیال رخ دلدار به چشمم بنشین

زان که هم سبزه و هم آب روانی دارد

خاک پای سگ کویت نفروشد به دو کون

چه کند این دل درویش همانی دارد

ناله بلبل از آن است که او می داند

که گل اندر عقب خویش خزانی دارد

پیر شد صوفی سودازده در فرقت یار

لیک اندر سر خود عشق جوانی دارد