گنجور

 
صوفی محمد هروی

ز مطبخی سخن خوش رسید در گوشم

که لذتش به همه کاینات نفروشم

بیا که پخته شد اکنون مزعفر و حبشی

ز حد گذشت ز اندازه تا به کی جوشم

ز اشتیاق و تمنای صحنک بغرا

چو قلیه سوخت مرا جان و زار بخروشم

سرم به مسند روحانیان فرو ناید

چو خوان اطعمه باشد نهاده بر دوشم

رباب را چه به چنگ آورم که هست کنون

صدای نغمه سیخ کباب در گوشم

مرا ز کله بریان امید سیری نیست

برو که تا نفسی در تن است می کوشم

شمیم کله بریان نگر که چون صوفی

هزار آه که بر بود طاقت و هوشم

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
انوری

خدایگان وزیران و پادشاه صدور

که با نفاذ تو هست از قضا فراموشم

یکی ز آتش جور سپهر بازم خر

که از تجاوز او همچو دیگ می‌جوشم

عجب مدار که امروز مر مرا دیدست

[...]

ظهیر فاریابی

بزرگوارا سالی زیادت است که من

به جام نظم می مدح تو همی نوشم

ندیده ام ز تو نانی چنانک بر گویم

نیافته ز تو چیزی چنانک در پوشم

به مجلسی که ز جودت مرا سئوال کنند

[...]

عرفی

ز جوش ناطقه درحالتیکه خاموشم

سخن زسینه پرد ، بردریچه گوشم

زآب کوثر و باد بهشت بی خبرم

دمی که از نفس گرم خویش درجوشم

زبوی باده طبعم وداع هوش کنند

[...]

سلیم تهرانی

گرفته با برو دوش تو الفتی دوشم

تهی مباد ز سرو تو هرگز آغوشم

ز دست سیلی ایام، شکوه ای دارد

به بزم، ناله ی دف آشناست با گوشم

ز دست هرکه دمی آب خورده ام چون تیغ

[...]

سیدای نسفی

نسیم صبح پیامی رساند در گوشم

که شد گل چمن انتظار آغوشم

کدام سرو مرا در کنار می آید

چو بال فاخته پرواز دارد آغوشم

بود ز بوی گلم کوچه باغها لبریز

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از سیدای نسفی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه