گنجور

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۷

 

هستی به‌تپش رفت واثرنیست نفس را

فریادکزین قافله بردند جرس را

دل مایل تحقیق نگردید وگرنه

ازکسب یقین عشق توان‌کرد هوس را

هر دل نبرد چاشنی داغ محبت

این آتش بی‌رنگ نسوزد همه‌کس را

رفع هوس زندگی‌ام باد فناکرد

اندیشهٔ خاک آب زد این آتش خس را

آزادی ما سخت پرافشان هوا بود

دل عقده شد وآبله پاگرد نفس را

تا رمزگرفتاری ما فاش نگردد

چون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۳۶

 

سیری نبود از لب شیرین تو کس را
کس سیر ندید از شکر ناب مگس را
نالان بر سر کوی تو آییم که ذوقی است
در قافله کعبه روان بانگ جرس را
با صبح بگویید که بیوقت مزن دم
امشب شب وصل است نگه دار نفس را
زلف تو که شبرو شده زو زاهد و عابد
از خرقه پشمینه غنی ساخت عسس […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی