گنجور

خیام » ترانه‌های خیام (صادق هدایت) » ذرات گردنده [۷۳-۵۷] » رباعی ۶۹

 

* بر کوزه‌گری پریر کردم گذری،
از خاک همی‌نمود هر دَم هنری؛
من دیدم اگر ندید هر بی‌بصری،
خاک پدرم در کف هر کوزه‌گری.


متن کامل شعر را ببینید ...

خیام
 

خیام » ترانه‌های خیام (صادق هدایت) » دم را دریابیم [۱۴۳-۱۰۸] » رباعی ۱۱۴

 

هنگام سپیده‌دم خروس سحری،
دانی که چرا همی‌کند نوحه‌گری؟
یعنی که: نمودند در آیینهٔ صبح
کز عمر شبی گذشت و تو بیخبری!


متن کامل شعر را ببینید ...

خیام
 

مولوی » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۲۴

 

ای در دل من نشسته بگشاده دریجز تو دگری نجویم و کو دگری
با هرکه ز دل داد زدم دفعی گفتتو دفع مده که نیست از تو گذری


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۸۵

 

بالا شجری لب شکر و دل حجریزنجیر سری، سیم‌بری رشک پری
چون برگذری درنگری دل ببریچشمت مرساد سخت زیبا صوری


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۹۳

 

با من ترش است روی یار قدریشیرین‌تر از این ترش ندیدم شکری
بیزار شود شکر ز شیرینی خویشگر زان شکر ترش بیابد خبری


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۹۵

 

با یار به گلزار شدم رهگذریبر گل نظری فکندم از بی‌خبری
دلدار به من گفت که شرمت بادارخسار من اینجا و تو بر گل نگری


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۰۰

 

بر کار گذشته بین که حسرت نخوریصوفی باشی و نام ماضی نبری
ابن‌الوقتی، جوانی و وقت بریتا فوت نگردد این دم ما حضری


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۰۵

 

بیچاره دلا که آینهٔ هر اثریگر سر کشی از صفات با دردسری
ای آینه‌ای که قابل خیر وشریزان عکس ترا چه غم که تو بیخبری


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۱۹

 

تو آب نی خاک نی تو دگریبیرون ز جهان آب و گل در سفری
قالب جویست و جان در او آب حیاتآنجا که توئی از این دو هم بی‌خبری


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۵۱

 

خیری بنمودی و ولیکن شرینرمی و خبیث همچو مار نری
صدری و بزرگی و زرت هست ولیکانصاف بده که سخت مادر غری


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۵۲

 

در بادیهٔ عشق تو کردم سفریتا بو که بیایم ز وصالت خبری
در هر منزل که می‌نهادم قدمیافکنده تنی دیدم و افتاده سری


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۷۶

 

دوش آمد آن خیال تو رهگذریگفتم بر ما باش ز صاحب نظری
تا صبح دو چشم من بگفتش بتریمهمان منی به آب چندانکه خوری


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۸۳

 

دی مست بدی دلا و چست و سفریامروز چه خورده‌ای که از دی بتری
رقصان شده سر سبز مثال شجرییا حاجب خورشید بسان سحری


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۹۲

 

سرسبزتر از تو من ندیدم شجریپرنورتر از تو من ندیدم قمری
شبخیزتر از تو من ندیدم سحریپرذوق‌تر از تو من ندیدم شکری


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۴۰

 

گفتند که هست یار را شور وشریگفتم که دوم بار بگو خوش خبری
گفتا ترش است روی خوبش قدریگفتم که زهی تهمت کژ بر شکری


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۵۵

 

مست است خبر از تو و یا خود خبریخیره است نظر در تو و با تو نظری
درهم شده خانهٔ دل از حور و پریوز دیده تو از گو شککی می‌نگری


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۶۴

 

من دوش به کاسهٔ رباب سحریمی‌نالیدم ترانهٔ کاسه‌گری
با کاسهٔ می درآمد آن رشک پریگفتا که اگر کاسه زنی کوزه خوری


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۶۸

 

مهمان دو دیده شد خیالت گذریدر دیده وطن ساخت ز نیکو گهری
ساقی خیال شد دو دیده میگفتمهمان منی به آب چندان که خوری


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

سعدی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۵

 

گفتم بکنم توبه ز صاحبنظری
باشد که بلای عشق گردد سپری
چندانکه نگه می‌کنم ای رشک پری
بار دومین از اولین خوبتری


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۶

 

هر روز به شیوه‌ای و لطفی دگری
چندانکه نگه می‌کنمت خوبتری
گفتم که به قاضی برمت تا دل خویش
بستانم و ترسم دل قاضی ببری


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » مواعظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۰

 

فردا که به نامهٔ سیه درنگری
بس دست تحسر که به دندان ببری
بفروخته دین به دنیی از بیخبری
یوسف که به ده درم فروشی چه خری؟


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » مواعظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۱

 

گویند که دوش شحنگان تتری
دزدی بگرفتند به صد حیله‌گری
امروز به آویختنش می‌بردند
می‌گفت رها کن که گریبان ندری


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

عطار » مختارنامه » باب بیست و هفتم: در نومیدی و به عجز معترف شدن » شمارهٔ ۱۱

 

عمری بدویدم از سر بیخبری

گفتم که مگر به عقل گشتم هنری

تا آخر کار در پس پردهٔ عجز

چون پیرزنان نشستهام زارگری


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » مختارنامه » باب بیست و هفتم: در نومیدی و به عجز معترف شدن » شمارهٔ ۲۷

 

ای دل! تو چو مردان به رهِ پرخطری

زان درویشی که از خطر بی خبری

بسیار برفتی نرسیدی جایی

وین نادرهتر که همچنان در سفری


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » مختارنامه » باب بیست و نهم: در شوق نمودن معشوق » شمارهٔ ۶۹

 

دیرست که در کوی تو دارم گذری

گر وقت آمد به سوی من کُن نظری

ور در خورِ کشتنم مکش دردِ سری

در پای خودم کُش نه به دستِ دگری


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » مختارنامه » باب سی و پنجم: در صفت روی و زلف معشوق » شمارهٔ ۱۴

 

ای گم شده درحسنِ تو هر دیدهوری

گوئی که ز حسنِ خود نداری خبری

خلقی به نظارهٔ تو میبینم مست

تو از چه نظاره میکنی در دگری


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » مختارنامه » باب سی و هشتم: در صفت لب و دهان معشوق » شمارهٔ ۲۷

 

گفتم:‌«شکری از دهنت، درگذری

ناگه ببرم تا که بیابم دگری»

گفتا: «دهنی چو چشم سوزن دارم

بیرون نشود زچشم سوزن شکری»


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » مختارنامه » باب چهل و سوم: در صفت دردمندی عاشق » شمارهٔ ۱۱

 

بیم است که نُه پردهٔ گردون سحری

برهم سوزم ز سوز دل چون جگری

چون بلبل مست در بهار از غم عشق

مینالم و هیچ کس ندارد خبری


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » مختارنامه » باب چهل و پنجم: در معانیی كه تعلق به گل دارد » شمارهٔ ۱۱

 

چون برگِ گلت بدید گلبرگِ طری

شق کرد قَصَب به دست بادِ سحری

شد تا به برِ گلابگر جامه دران

از شرم رخت در آتش افتاد و گری


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » مختارنامه » باب چهل و پنجم: در معانیی كه تعلق به گل دارد » شمارهٔ ۲۸

 

گل گفت: که با گلابگر هر سحری

اول پیکان نمودم آخر سپری

چون جنگ نداشت سود زر بر کفِ دست

بنمودمش و نکرد این هم اثری


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » مختارنامه » باب چهل و پنجم: در معانیی كه تعلق به گل دارد » شمارهٔ ۳۴

 

افکند گلابگر ز بیدادگری

صد خار جفا در ره گلبرگ طری

گل گفت: آخر کنار پُر زر دارم

تو سنگدلم بینی و بازم نخری


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » مختارنامه » باب چهل و هشتم: در سخن گفتن به زبان شمع » شمارهٔ ۴۱

 

شمع آمد و گفت: کشتهام هر سحری

پس سوخته هر شبی به دست دگری

چون در سرم آتش است و بر پایم بند

هرگز نبود کار مرا پای و سری


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » مختارنامه » باب چهل و نهم: در سخن گفتن به زبان پروانه » شمارهٔ ۱۳

 

پروانه به شمع گفت: آخر نظری

شمعش گفتا: ز من نداری خبری

پروانهٔ شمعی دگرم من همه شب

تو میسوزی از من و من از دگری


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۸۸

 

زان چشم چو نرگس که به من در نگری
چون نرگس تیر ماه خوابم ببری
نرگس چشمی چو نرگس ای رشک پری
هر چند شکفته‌تر شوی شوخ‌تری


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۸۹

 

گیرم که غم هجر وصالم نخوری
نه نیز به چشم رحم در من نگری
این مایه توانی که بر دشمن و دوست
آبم نبری و پوستینم ندری


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۹۲

 

باشد همه را چو بر ستارهٔ سحری
دل بر تو نهادن ای بت از بی‌خبری
زیرا که چو صبح صادق ای رشک پری
هم پرده دریده‌ای و هم پرده دری


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۹۳

 

راهی که به اندیشهٔ دل می‌سپری
خواهی که به هر دو عالم اندر نگری
در سرت همیشه سیرت گردون دار
کانجا که همی ترسی ازو می‌گذری


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

رودکی » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۶

 

دل سیر نگرددت ز بیدادگری
چشم آب نگرددت، چو در من نگری
این طرفه که: دوست تر ز جانت دارم
با آن که ز صد هزار دشمن بتری


متن کامل شعر را ببینید ...

رودکی
 

انوری » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۰۳

 

هر شب بت من به وقت باد سحریدل باز فرستدم به صاحب خبری
دل با همه بی‌رحمی و بیدادگریآید بر من نشیند و زارگری


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۰۴

 

کویی که درو مست و بهش درگذریزنهار به خاک او به حرمت نگری
نیکو نبود که از سر بی‌خبریتو زلف بتان و چشم شاهان سپری


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۰۵

 

ای شب چو ز نالهای من بی‌خبریبر خیره کنون چند کنم نوحه‌گری
ای روز سپید وقت نامد که مرااز صحبت این شب سیه باز خری


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۰۶

 

دل سیر نگرددت ز بیدادگریچشم آب نگیردت چو در من نگری
این طرفه که دوست‌تر ز جانت دارمبا آنکه ز صدهزار دشمن بتری


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۰۷

 

با دلبرم از زبان باد سحریگل گفت نیایی به چمن درنگری
گفت آیم اگر تو جامه بر خود ندریچون رنگ آری به خنده بیرون نبری


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

عراقی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۲

 

با یار به بوستان شدم رهگذری
کردم نظری سوی گل از بی‌صبری
آمد بر من نگار و در گوشم گفت:
رخسار من اینجا و تو در گل نگری؟


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

عراقی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۳

 

نی کرده شبی بر سر کویت گذری
نی بوی خوشت به من رسیده سحری
نی یافته از تو اثری، یا خبری
عمرم بگذشت بی‌تو، آخر نظری


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

ابوسعید ابوالخیر » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۴۸

 

ای خالق ذوالجلال هر جانوری
وی رهرو رهنمای هر بی خبری
بستم کمر امید بر درگه تو
بگشای دری که من ندارم هنری


متن کامل شعر را ببینید ...

ابوسعید ابوالخیر
 

ابوسعید ابوالخیر » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۴۹

 

دستی نه که از نخل تو چینم ثمری
پایی نه که در کوی تو یابم گذری
چشمی نه که بر خویش بگریم قدری
رویی نه که بر خاک بمالم سحری


متن کامل شعر را ببینید ...

ابوسعید ابوالخیر
 

ابوسعید ابوالخیر » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۵۰

 

هنگام سپیده دم خروس سحری
دانی که چرا همی کند نوحه گری
یعنی که نمودند در آیینهٔ صبح
کز عمر شبی گذشت و تو بی خبری


متن کامل شعر را ببینید ...

ابوسعید ابوالخیر
 

شاه نعمت‌الله ولی » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۰۱

 

تا با خبرم ز تو ندارم خبری
وز مایی و وز منی نمانده اثری
بی خود نگرم به خود خدا می ‌بینم
اینست نظر به چشم ما کن نظری


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

باباافضل کاشانی » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۸

 

در آینهٔ جمال حق کن نظری
تا جان و دلت بیابد از حق خبری
خواهی که دل و جانت منور گردد
باید که به کویش گذری سحری


متن کامل شعر را ببینید ...

باباافضل کاشانی
 

باباافضل کاشانی » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۹

 

در جستن جام جم ز کوته نظری
هر لحظه گمانی نه به تحقیق بری
رو دیده به دست آر که هر ذرهٔ خاک
جامی‌ست جهان نما، چون در نگری


متن کامل شعر را ببینید ...

باباافضل کاشانی
 

باباافضل کاشانی » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۰

 

گر تو به خود و حال خود در نگری
بر تن همه پوست همچو جامه بدری
از خوردن نان و آب بینی که همی
جز زهر نیاشامی و جز خون نخوری


متن کامل شعر را ببینید ...

باباافضل کاشانی
 

امیر معزی » رباعیات » شمارهٔ ۱۶۳

 

از بهر جمال چهرهٔ همچو پری
دستت به سوی آینه تا چند بری
از بس‌ که همی به آینه درنگری
بر چهرهٔ خویشتن ز من فتنه‌تری


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

کمال‌الدین اسماعیل » رباعیات » شمارهٔ ۷۹۲

 

از غایت جنگجویی و فتنه گری
گر گل بکفت فتد دهانش بدری
با ساغر و چنگ آنگهت خوش باشد
کین را بزنی و خون آن بازخوری


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال‌الدین اسماعیل
 

کمال‌الدین اسماعیل » رباعیات » شمارهٔ ۷۹۳

 

زلف تو که چون او نبود خیره سری
مشکیست کز وسوخته شد هرجگری
چون گرد میان تو در اید گویی
ماریست که حلقه میشود بر کمری


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال‌الدین اسماعیل
 

کمال خجندی » رباعیات » شمارهٔ ۳۷

 

ای آنکه تویی سوار در هر هنری
از وعده اسب دادیم دی خبری
بی همتی است اسب تنهها بتو داد
خواهیم روانه کرد اسبی و خری


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » رباعیات » شمارهٔ ۴۲

 

گفتم چشمم گفت مگر بی بصری
گفتم جانم گفت ز دستم نبری
گفتم عقلم گفت که بر عقل مخند
گفتم که تنم گفت که بر تن بگری


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی