گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۸۷

 

هشیار کسی باید کز عشق بپرهیزدوین طبع که من دارم با عقل نیامیزد
آن کس که دلی دارد آراسته معنیگر هر دو جهان باشد در پای یکی ریزد
گر سیل عقاب آید شوریده نیندیشدور تیر بلا بارد دیوانه نپرهیزد
آخر نه منم تنها در بادیه سوداعشق لب شیرینت بس شور برانگیزد
بی بخت چه فن سازم تا برخورم از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۸

 

آن فتنه چو برخیزد صد فتنه برانگیزدوان لحظه که بنشیند بس شور بپا خیزد
از خاک سر کویش خالی نشود جانمگر خون من مسکین با خاک برآمیزد
ای ساقی آتش روی آن آب چو آتش دهباشد که دلم آبی برآتش غم ریزد
با صوفی‌صافی گو در درد مغان آویزکان دل که بود صافی از درد نپرهیزد
گر چشم تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۲۷۹

 

خوش آن که غم عشقت با جان وی آمیزد
بر یاد تو بنشیند وز شوق تو برخیزد
چون قبله شود رویت از سجده نیاساید
ور جام دهد لعلت از باده نپرهیزد
دل بشکندم چشمت خون ریزدم از دیده
مست است عجب نبود گر بشکند و ریزد
گر سرو دلاویزت طرف چمن آراید
کی غنچه دل پر خون در شاخ گل آویزد
شعری ست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۶

 

گر وقت سحر، بادی از کوی تو برخیزد
هر جا که دلی باشد در دامنش آویزد
آن شعله که دل سوزد، از مهر تو افروزد
وان باد که جان بخشد، از زلف تو برخیزد
هر دل که برد چشمت، در دست غم اندازد
هر می که دهد لعلت، با خون دل آمیزد
کو طاقت آن جان را، کز وصل تو بکشیبد؟
کو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۳۳۶

 

با باد لبت ساقی چون می به قدح ریزد
صد کشته به یک جرعه از خاک بر انگیزد
گر زیر درخت گل باز آنی و بنشینی
هر باد که برخیزد گل بر سر گل ریزد
بنمای به خوبان رخ در حسن مکن دعوی
تا زلف تو از هر سو منشور بیاویزد
گو چشم نو کمتر خور خون در مسکینان
بیمار ز پر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

شمس مغربی » غزلیات » شمارهٔ ۷۱

 

از جنبش این دریا هر موج که برخیزد
بر والوی جان آید بر ساحل دل ریزد
دل را همه جان سازد، جان را همه دل آنگه
جان و دل جانانرا با یکدیگر آمیزد
جان و دل جانان را با یکدیگر آن لحظه
فرقی نتوان کردن تمیز چو برخیزد
چون پادشه وحدت بگرفت ولایت را
آنملک بدان کثرت، بگذارد و بگریزد
جائیکه یقین آمد، […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شمس مغربی