گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۲۵

 

مندیش از آن بت مسیحاییتا دل نشود سقیم و سودایی
لاحول کن و ره سلامت گیرمندیش از آن جمال و زیبایی
فرصت ز کجا که تا کنی لاحولچون نیست از او دمی شکیبایی
ماهی ز کجا شکیبد از دریایا طوطی روح از شکرخایی
چون دین نشود مشوش و ایمانزان زلف مشوش چلیپایی
اخگر شده دل در آتش رویشبگرفته عقول بادپیمایی
دل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۴۶

 

سر برهنه کرده‌ام به سوداییبرخاسته دل نه عقل و نه رایی
با چشم پر آب پای در آتشبر خاک نشسته باد پیمایی
چون گوی بمانده در خم چوگانسرگشته شده سری و نه پایی
از صحبت اختران صورت‌بینخورشید صفت بمانده تنهایی
هر روز ز تشنگی چو آتشبی واسطه در کشیده دریایی
هر سودایی که بیندم گویدزین شیوه ندیده‌ایم سودایی
گر بنشینم به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

ملک‌الشعرای بهار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۱

 

ای تازه بهار نغز و زببایی
اندر خور دیدن و تماشایی
رضوان سر شاخ تازه پیراید
چون تو سر زلف تازه پیرایی
هر دم به دگر طریقه و آیین
رخسارهٔ خوبشتن بیارایی
تا آن که بدین طریقه‌های نو
دل از کف شیخ و شاب بربایی
یک‌دم‌زنشست‌وخاست نشکیبی
وز فتنه گری دمی نیاسایی


متن کامل شعر را ببینید ...

ملک‌الشعرای بهار
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۸۸۱

 

تا تو روی چو ماه بنمایی
نتوان دید روی بینایی
نیم بالای تو نباشد سرو
که تو سرو تمام بالایی
به تماشا قدم چه رنجه کنی؟
تو که سر تا قدم تماشایی
گویی از حسرت نبات لبت
شیشه گر گشت چرخ مینایی
روی بنمای تا درو داریم
کز رخ آیینه مصفایی
پیشتر زانکه برد دانی رنگ
نتوانی که روی بنمایی
پیش زلفت فتاده ام شبها
دیو می گیردم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۷۷

 

ما از غم تو شدیم سودایی
ای دوست چرا دمی نمی‌آیی
بر ما گذری نمیکنی گه گه
ور می‌گذری دمی نمی‌پایی
تا تو نظری به ما و من کردی
ماهیّت ما برون شد از مایی
جایی که منیِّ عشق بنشیند
برخیزد از آن منی همه مایی
تا امر نشد ز ابتدا فایض
بر عقل، نشد سَمَر به دانایی
بیزار ز ما و من شدیم آخر
یعنی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۹۵

 

ای مونس روزگار تنهایی
بر ما شب هجر چند پیمایی
در نزع فتاده ام نظر بر در
تدبیرِ وداع کن چه می پایی
بر بویِ تو جانِ رفته باز آمد
گر با سر کشته ی فراق آیی
جاروبِ رهت کنند گیسو را
گر بخرامی، بتان یغمایی
در دیده کشند خاک نعلینت
صاحب نظران برایِ بینایی
مولایِ منی و میدهم حجّت
گر بستانی به من هیولایی
برخیز و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

کمال‌الدین اسماعیل » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۷

 

تا کیم انتظار فرمایی؟
وقت نامد که روی بنمایی؟
اگرم زنده باز خواهی دید
رنجه شو، بیشتر چه می پایی؟
عمر کوته ترست از آنکه تو نیز
در درازی وعده افزایی
از تو کی برخورم؟ که در وعده
سپری گشت عهد برنایی
نرسیدیم در تو و برسید
صبر بیچاره را شکیبایی
بسر راهت آورم هر شب
دیده را در وداع بینایی
روز من شب شود شب من […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال‌الدین اسماعیل
 

کمال‌الدین اسماعیل » قصاید » شمارهٔ ۱۹۱ - وله فی مدیحه و یصف الرّمد

 

ای آنکه نکرد عقل دانایی
جز خدمت درگهت تمنّایی
وی آنکه ندید ذات پاکت را
گردون هزار دیده همتایی
رای تو چو مهر عالم افروزی
قهر تو چو چرخ عمر فرسایی
با دولت تو سپهر دیرینه
پیریست شده زبون بر نایی
نابوده مدبّران علوی را
بی خاطر تو نهان و پیدایی
ناخاسته کارگاه سفلی را
استاد تر از تو کارفرمایی
با خلق تو مشک دود اندودی
با وجود […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال‌الدین اسماعیل