گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۴۶

 

آن را که به لطف سر بخاریاز عقل و معامله برآری
از یک نظرت قیامتی خاستیا رب تو در آن نظر چه داری
از لعل تو دل دری بدزدیددزد است از آنش می‌فشاری
بفشار به غم تو دزد خود راغم نیست چو هم تو غمگساری
بفشار که رخت مؤمنان راپنهان کرده است از عیاری
یا من نعش العبید فضلامن کل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۴۷

 

خضری به میان سینه داریدر آب حیات و سبزه زاری
خضر آب حیات را نپایدگر بوی برد که تو چه داری
در کشتی نوح همچو روحیدر گلشن روح نوبهاری
گر طبل وجودها بدرداز کتم عدم علم برآری
این چار طبیعت ار بسوزدغم نیست تو جان هر چهاری
صیاد بدایت وجودیاجزای جهان همه شکاری
گه بند کند گهی گشایدای کارافزا تو بر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۴۸

 

می‌آید سنجق بهاریلشکرکش شور و بی‌قراری
گلزار نقاب می‌گشایدبلبل بگرفت باز زاری
بر کف بنهاده لاله جامیکای نرگس مست بر چه کاری
امروز بنفشه در رکوع استمی‌جوید از خدای یاری
سرها ز مغاره کرده بیرونآن لاله رخان کوهساری
یا رب که که را همی‌فریبندخوش می‌نگرند در شکاری
منگر به سمن به چشم خردیمنگر به چمن به چشم خواری
زیرا به مسافران عزتگر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۴۹

 

ای چشم و چراغ شهریاریوالله به خدا که آن تو داری
شمعی که در آسمان نگنجداز گوشه سینه‌ای برآری
خورشید به پیش نور آن شمعیک ذره شود ز شرمساری
وقت است که در وجود خاکیآن تخم که گفته‌ای بکاری
آخر چه شود کز آب حیوانبر چهره زعفران بباری
تا لاله ستان عاشقان رااز گلبن حق به خنده آری
بر پشت فلک […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۷۶

 

پروانه شبی ز بی قراریبیرون آمد به خواستاری
از شمع سؤال کرد کاخرتا کی سوزی مرا به خواری
در حال جواب داد شمعشکای بی سر و بن خبر نداری
آتش مپرست تا نباشددر سوختنت گریفتاری
تو در نفسی بسوختی زودرستی ز غم و ز غمگساری
من مانده‌ام ز شام تا صبحدر گریه و سوختن به زاری
گه می‌خندم ولیک بر خویشگه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۷۷

 

ای بوس تو اصل هر شماریچشم سیهت سفید کاری
زلف تو ز حلقه درشکستیماه تو ز مشک در غباری
از زلف تو مشک وام کردهباد سحری به هر بهاری
روی تو که شمع نه سپهر استاز هشت بهشت یادگاری
هرگز نکشید هیچ نقاشچون صورت روی تو نگاری
سرسبزتر از خط تو ایامگل را ننهاد هیچ خاری
شد آب روان ز چشمهٔ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۲

 

انصاف بده که نیک یاریزو هیچ مگو که خوش نگاری
در رود زدن شکر سماعیدر گوی زدن شکر سواری
مه جبهت و آفتاب روییزهره دل و مشتری عذاری
بنوشت زمانه گویی آنجادر جانت کتاب بردباری
بنگاشت خدای گویی اینجادر دیده‌ت نقش حقگزاری
از لعل تو هست عاقلان رایک نوش و هزار گونه خاری
در جزع تو هست عاشقان رایک غمزه و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۳

 

تا بیش دل خراب داریدل بیش کند ز جان‌سپاری
ای کار مرا به دولت توافتاد قرار بی‌قراری
دل خوش کردم چنین که دانیتن دردادم چنان که داری
یک ناخن کم نمی‌کنی جورتا خون دلم به ناخن آری
جان کاهی و اندهان فزائیسیبی به دو کرده روزگاری
آوازه فراخ شد به عالمدرگاه تو را به تنگ باری
هر لحظه کشی ز صف […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۵

 

ما را تو به هر صفت که داریدل گم نکند ز دوستداری
هردم به وفا یکی هزارمگرچه به جفا یکی هزاری
هیچت غم هیچ‌کس نداردفرخ تو که هیچ غم نداری
عمر از تو زیان و عشوه سودستمعشوقه نیی که روزگاری
پیراهن صبر عاشقان راشاید که ز غم قبا نداری
گویم که ز دوری تو هستمدور از تو به صد هزار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۰

 

ای کار غم تو غمگساریاندوه غم تو شادخواری
از کبر نگاه کرد رویتدر چشمهٔ خور به چشم خواری
از تابش روی و تاب زلفتشب روشن گشت و روز تاری
فقر غم تو ز باغ دلهابرکند نهال کامگاری
ای شربت بوسهٔ تو شافیوی ضربت غمزهٔ تو کاری
داری سر آنکه بیش از اینمدر بند فراق خود بداری
گویی بی‌من دل تو چونستچونست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۵

 

آمد به درت امیدواریکو را به جز از تو نیست یاری
محنت‌زده‌ای، نیازمندیخجلت‌زده‌ای، گناهکاری
از گفتهٔ خود سیاه‌روییوز کردهٔ خویش شرمساری
از یار جدا فتاده عمریوز دوست بمانده روزگاری
بوده به درت چنان عزیزیدور از تو چنین بمانده خواری
خرسند ز خاک درگه توبیچاره به بوی یا غباری
شاید ز در تو باز گردد؟نومید، چنین امیدواری
زیبد که شود به کام دشمناز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۶

 

ای دل، بنشین چو سوکواریکان رفت که آید از تو کاری
وی دیده ببار اشک خونینبی کار چه مانده‌ای تو، باری؟
وی جان، بشتاب بر در دوستچون نیست جز اوت هیچ یاری
گو: آمده‌ام به درگه توتا در نگری به دوستداری
گر بپذیرم: اینت دولتور رد کنی، اینت خاکساری
نومید چگونه باز گردداز درگه تو امیدواری؟
یاد آر ز من، که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

شاه نعمت‌الله ولی » قطعات » قطعهٔ شمارهٔ ۱۲۶

 

گر زانکه ز اهل اعتباری
بگذر ز رموز اعتباری
گیرم که حباب را بیابی
جز آب بگو دگر چه داری
مستانه بیا و باده می نوش
ای یار عزیز در خماری


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

شاه نعمت‌الله ولی » قطعات » قطعهٔ شمارهٔ ۱۳۲

 

گیرم که حباب را بیابی
جز آب بگو دگر چه داری
مستانه بیا و باده می نوش
ای یار عزیز در خماری


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۰۴

 

دوش آمد و گفت در چه کاری
از دست شدی سرِ چه داری
بگذشت به هرزه روزگارت
موقوفِ که در چه انتظاری
گرداب کشیده در میانت
می‌پنداری که بر کناری
سر پیش بمانده چند باشی
مستغرق بحر شرم‌ساری
در رشته ی خویشتن پرستان
جهل است امید رستگاری
خواهی که حیات‌بخش گردد
هر دم که ز اندرون برآری
بیرون روی از وجود و خود را
بسپاری و بیش سرنخاری
تحقیق […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری