گنجور

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۰

 

چندان نظر تمام، که دل نقش او گرفتاز وی نظر بدوز چو دل را فرو گرفت
بیرون رو، ای خیال پراکنده، از دلماز دیگری مگوی، که این خانه او گرفت
ای پیرخرقه،یک نفس این دلق سینه‌پوشبر کن ز من، که آتش غم در کو گرفت
جانا، تو بر شکست دل ما مگیر عیبچون سنگ می‌زنی، نبود بر سبو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۰۱

 

دل رفته رفته رنگ لب لعل او گرفت
زین باده، رنگ کوه بدخشان سبو گرفت
گلرنگ گشت تیغ شهادت ز زخم ما
این آب از صفای گهر رنگ جو گرفت
بر روی آفتاب چو شبنم گشاد چشم
هر پاک گوهری که دل از رنگ و بو گرفت
ته جرعه اش به صبح قیامت شفق دهد
جامی که دیده از لب میگون او […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » گزیدهٔ غزل ۱۷۰

 

ساقی بیار می که چنان سوخت دل زعشقکز سوز این کباب همه خانه بو گرفت
ای پرده‌پوش قصهٔ من بگذر از سرمکاین سرگذشت من همه بازار و کو گرفت


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۰۰

 

زلف به ظلم گر چه جهانی فرو گرفت
نتوان همه جهان به یکی تار مو گرفت
در ماهتاب دوش خرامان همی شدی
ماهت بدید و چادر شب پیش رو گرفت
من چون کنم که روی دگر خوش نمی کند
این چشم رو سیه که به روی تو خو گرفت
وقتی زبان طعن گشادم به بیدلی
اینک دل خراب مرا حق او گرفت
بوسیدم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۶

 

سلطان عشق، ملک دل و دین، فرو گرفت
او حاکم است، نیست کسی را بر او، گرفت
ملک مزلزل دل دیوانگان عشق
آخر قرار بر مه زنجیر مو گرفت
ای گل به نازکی بنشین، بر سریر حسن
کز حسن طلعت تو، جهان رنگ و بو گرفت
دلها هر آنچه یافت، به یک بار جمع کرد
شهباز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

ابن حسام خوسفی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰

 

حسنت که آفتاب تجلی از او گرفت

یک جلوه کرد و مملکت دل فرو گرفت

یک تار از آن دو سنبل پرچین به چین رسید

از زلف مشک بوی تو در مشک بو گرفت

دل اعتکاف کوی تو دارد بر او مگیر

مرغ حریم کعبه نباشد برو گرفت

این آهوی رمیده که اندر کمند تست

او را مران که با سگ کوی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ابن حسام خوسفی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۲۶۵

 

مه لاف حسن زد به نو زا رخ بر او گرفت
خط جانب رخ نو گرفت و نکو گرفت
بوی تو چون شنیدن گل عندلیب مست
چندان کشید ناله که آواز او گرفت
از بوس پایه سرو بهم پوست باز کرد
در هر گه که پای بوس توأم آرزو گرفت
زاهد به صحبت نو پر رندان درد نوش
آن روز بار یافت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی