گنجور

 
قاسم انوار

ذکر جمیل یار جهان را فرو گرفت

عالم گرفت، لیک بوجه نکو گرفت

جان نکته ای شنیداز آن حسن بر کمال

سوزی زدل برآمد و شوری درو گرفت

فارغ شد از سلامت و راه فنا گزید

هر دل که با ملامت عشق تو خو گرفت

روشن شد از لوامع اشراق آن جمال

آن پرتوی که نیر خورشید ازو گرفت

می خواند گل ز وصف جمال تو آیتی

عشقت چه نکتها که برو رو برو گرفت؟

اوصاف یار عشق نخست از خرد شنید

اول ازو شنید و بآخر برو گرفت

اندر میان این همه رندان باده نوش

جم بود خال آدم و جام جم او گرفت

دانی میان زاهد و عارف چه فرق بود؟

این راه اعتدال گزید، آن علو گرفت

قاسم میان خاک در شاهوار یافت

چون باز یافت باز ره جست و جو گرفت