گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۶

 

ساقی بیا که یار ز رخ پرده برگرفتکار چراغ خلوتیان باز درگرفت
آن شمع سرگرفته دگر چهره برفروختوین پیر سالخورده جوانی ز سر گرفت
آن عشوه داد عشق که مفتی ز ره برفتوان لطف کرد دوست که دشمن حذر گرفت
زنهار از آن عبارت شیرین دلفریبگویی که پسته تو سخن در شکر گرفت
بار غمی که خاطر ما خسته […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۹۶

 

دل راه اشک گرم به مژگان تر گرفت
افسوس کاین گره سر راه گهر گرفت
چشمم سفید ناشده، آمد نسیم وصل
پیش از شکوفه نخل امیدم ثمر گرفت
تا سایه کرد بر سر من آفتاب عشق
بر هر زمین که سایه ام افتاد، در گرفت
عشق از طواف کعبه مرا بی نیاز کرد
این سیل تندرو، ز رهم سنگ بر گرفت
روی ترا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱ - چشم مست

 

برداشت پرده شمعم و پروانه پرگرفتبازار شوق پردگیان باز درگرفت
شمع طرب شکفت در آغوش اشک و آهابری به هم برآمد و ماهی به برگرفت
زین خوشترت کجا خبری در زند که دوستسر بی خبر به ما زد و از ما خبر گرفت
بار غمی که شانه تهی کرد از او فلکاین زلف و شانه خواهدم از دوش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شهریار