گنجور

 
امیرعلیشیر نوایی
 

از تاب می دگر به سرم شعله در گرفت

می باز سوز آتش ما را ز سر گرفت

اندر سفال میکده بود این مگر که دوش

در کنج دیر مغبچه ام جام زر گرفت

یک جام تا به حشر بسم بود طرفه بین

کز روی ناز و عربده جام دگر گرفت

هر کو چنین دو جان فنا زد ز بیخودی

نارد بروز حشر سر از خاک برگرفت

ای من غلام همت رندی که بهر می

نقد و خراج ملک جهان مختصر گرفت

ای شیخ اگر تو عیب کنی بت پرستیم

پیر مغان به مذهب کفر این هنر گرفت

ای رند جرعه نوش که میپرسی از ریا

فانی طریق زاهد و خودبین مگر گرفت!