گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۲۵۷

 

از دست دوست هر چه ستانی شکر بودوز دست غیر دوست تبرزد تبر بود
دشمن گر آستین گل افشاندت به رویاز تیر چرخ و سنگ فلاخن بتر بود
گر خاک پای دوست خداوند شوق رادر دیدگان کشند جلای بصر بود
شرط وفاست آن که چو شمشیر برکشدیار عزیز جان عزیزش سپر بود
یا رب هلاک من مکن الا به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۸۲ - د‌ر ستایش پا‌دشاه ماضی محمد شاه غازی طاب ا‌لله ثراه ‌گوید

 

هر دل اسیر زلف تو بیدادگر بود

کارش ز تار زلف تو آشفته‌تر بود

آشوب ملک شاهی و بیدادکار تست

ترکی و ترک لابد بیدادگر بود

در ملک حسن شاهی زان شور و شرکنی

شک نیست حس چونین با شور و شر بود

شمشاد مهرچهری و خورشید مه‌جبین

مانات مهر مادر و ماهت پدر بود

باور نیفتدم ‌که بدین حسن و دلبری

نقشی به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی