گنجور

اوحدی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۴ - وله طاب‌الله ثراه

 

مردم نشسته فارغ و من در بلای دلدل دردمند شد، ز که جویم دوای دل؟
از من نشان دل طلبیدند بیدلانمن نیز بیدلم، چه نوازم نوای دل؟
رمزی بگویمت ز دل، ار بشنوی به جانبگذر ز جان، تا که ببینی لقای دل
دل را، ز هر چه هست، بپرداز و صاف کنتا هر چه هست بنگری اندر صفای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۶

 

گر پا نهی ز لطف به مهمانسرای دلپیش تو جان به پیشکش آرم چه جای دل
بهر گذار کردنت از غرفه‌های چشمدرها گشاده بر حرم کبریای دل
بنای صنع بهر تو نامهربان نهاداز آب و خاک مهر و محبت بنای دل
تا شد نگارخانهٔ چشمم تهی ز غیرپیدا شد از برای تو جائی ورای دل
بنشین به عیش و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۰۰

 

جان کیست بندهٔ حرم کبریای دل
یا روح چیست خادم خلوتسرای دل
در چارسوی عشق که بیرون دو سراست
صد جان روان دهند به یکدم بهای دل
از جان به سوز سینه که یابی وصال جان
در جان بساز چشم که بینی لقای دل
آن مهر ماه روی که جانست نام او
چون ذره ایست گشته روان در هوای دل
سلطان چرخ چارم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

ابن حسام خوسفی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۹

 

ای قامت بلند تو ما را بلای دل
چون من که دیده ای که بود مبتلای دل
از دست دیده کار دل من به جان رسید
ای دیده ای که چه کردی به جای دل
خون دلم بریخت خیال لب تو دوش
آه از لب توام ندهد خونبهای دل
دل آرزوی لعل تو دارد به بوسه ای
گر وایه ی دلم نرسد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ابن حسام خوسفی