گنجور

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۵

 

کام دلم نشد ز دهانت روا هنوزو آن درد را که بود نکردم دوا هنوز
بیگانه گشتم از همه خوبان به مهر تووآن ماه شوخ دیده نگشت آشنا هنوز
عالم ز ماجرای دل ریش من پرستبا هیچ کس نگفته من این ماجرا هنوز
ای دل، منال در قدم اول از گزنداز راه عشق او تو چه دیدی؟ بیا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۰

 

با ما نکرد آن بت سرکش وفا هنوزآخر نشد میانهٔ ما ماجری هنوز
ما خستگان در آتش شوقش بسوختیموان شوخ دیده سیر نگشت از جفا هنوز
بعد از هزار درد که بر جان ما نهادرحمت نکرد بر دل مسکین ما هنوز
از کوی دوست بیخود و سرگشته میرویمدل خسته بازمانده و چشم از قفا هنوز
بوسیست خونبهای من و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی