گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۲۴۲

 

سرو بلند بین که چه رفتار می‌کندوآن ماه محتشم که چه گفتار می‌کند
آن چشم مست بین که به شوخی و دلبریقصد هلاک مردم هشیار می‌کند
دیوانه می‌کند دل صاحب تمیز راهر گه که التفات پری وار می‌کند
ما روی کرده از همه عالم به روی اووآن سست عهد روی به دیوار می‌کند
عاقل خبر ندارد از اندوه عاشقانخفته‌ست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۸۲

 

شوخی نگر که آن بت عیار می کند
دل را به بند زلف گرفتار می کند
هر دم به شیوه ای ز کسی می برد دلی
در حلقه های زلف نگونسار می کند
دشمن دریغ بود که ره یافت پیش دوست
حیف است گل که همدمی خار می کند
انکار عشقبازی ما می کنند خلق
ما خاک آن کسیم که این کار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳۶ - در مدح شیخ حسن

 

دل را هوای چشم تو بیمار می‌کند
جان را امید وصل تو تیمار می‌کند
طرار طره تو دلم برد عارضت
رو وانهاده پشتی طرار می‌کند
از بندگی قد تو شد کار سرو راست
آزادی از تو دارد و هموار می‌کند
خال تو پیش چشم تو زعنبر بخور کرد
وین بهره قوت دل بیمار می‌کند
هشیار باش ای دل غافل که چشم یار
مست است […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی