گنجور

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۲۲

 

ای همچو آهوان دلم دم شکار توجانها فدای آهوی مردم شکار تو
تا آهوان چشم تو رفتند از نظرچشمم سفید شد به ره انتظار تو
آهوی دشت از تو به کام و من اسیردر شهر مانده همچو سگان داغدار تو
حقاکه گر به خاک برابر کنی مرایک ذره بردلم ننشیند غبار تو
نبود غریب اگر به ترحم نظر کنیبر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۶۷۸

 

گر باده می خورم به سر من خمار تو
ور در چمن روم به دلم خارخار تو
خون شد ز نالشم جگر سنگ و همچنان
با سنگ خویشتن دل با استوار تو
از دیدن تو مست و خرابم تمام روز
جان می کنم تمام شب اندر خمار تو
بیرون جهان سمند که پیشت به صد هوس
مردن به پای خویشتن آید شکار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۴۲۵

 

ای روزگار ساخته آموزگار تو
روز جهان برآمده در روزگار تو
تو شهریار و خسرو خلق زمانه‌ای
واندر زمانه نیست کسی شهریار تو
کار زمانه ساخته کردی به عدل خویش
وایزد به فضل ساخته کردست کار تو
در زینهار خالق هفت آسمان تویی
خلق زمین به عدل تو در زینهار تو
صا‌حبقران ملک تویی در تبار خویش
داود همچنان بود اندر تبار تو
سعد‌ین را […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

صامت بروجردی » کتاب المراثی و المصائب » شمارهٔ ۱۴ - جواب امام علیه السلام به خواهر

 

خواهر برو برو که خدا باد یار تو
ایزد رسد به درد دل داغدار تو
خواهر برو که درد و غم از کوفه تا به شام
در هر قدم نشسته کشد انتظار تو
خواهر برو که کعب نی و چوب اشقیا
آماده گشته از پی جسم نزار تو
خواهر برو که آه یتیمان در بدر
باشد چراغ عقل به شب‌های تار تو
خواهر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صامت بروجردی