گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۴۵۵

 

خفته خبر ندارد سر بر کنار جانانکاین شب دراز باشد بر چشم پاسبانان
بر عقل من بخندی گر در غمش بگریمکاین کارهای مشکل افتد به کاردانان
دلداده را ملامت گفتن چه سود داردمی‌باید این نصیحت کردن به دلستانان
دامن ز پای برگیر ای خوبروی خوش روتا دامنت نگیرد دست خدای خوانان
من ترک مهر اینان در خود نمی‌شناسمبگذار تا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » غزل شمارهٔ ۸۵

 

ای مرغ صبح بشکن ناقوس پاسبانانتا من دمی برآرم اندر کنار جانان
در خواب کن زمانی آسودگان شب راکان ماه رو نترسد ز آواز صبح خوانان
ای کاشکی رقیبان دانند قیمت توگل را چه قدر باشد در دست باغبانان
کار رقیب مسکین خود بیش ازین چه باشدکز گله گرگ راند همچو سگ شبانان
در عشق صبر باید تا وصل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۲۵

 

ای مرغ صبح بشکن ناقوس پاسبانان
تا من دمی برآرم اندر کنار جانان
در خواب کن زمانی آسودگان شب را
کآن ماه رو نترسد زآواز صبح خوانان
ای کاشکی رقیبان دانند قیمت تو
گل را چه قدر باشد در دست باغبانان
کار رقیب مسکین خود بیش ازین چه باشد
کز گله گرگ راند همچو سگ شبانان
در عشق صبر باید تا وصل رو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی