گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۴۰

 

بعد از سماع گویی کان شورها کجا شدیا خود نبود چیزی یا بود و آن فنا شد
منکر مباش بنگر اندر عصای موسییک لحظه آن عصا بد یک لحظه اژدها شد
چون اژدهاست قالب لب را نهاده بر لبکو خورد عالمی را وانگه همان عصا شد
یک گوهری چون بیضه جوشید و گشت دریاکف کرد و کف زمین […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۱

 

دل رفت و می‌ندانم حالش که خود کجا شدآزار او نکردم گوئی دگر چرا شد
هرجا که ظن ببردم رفتم طلب بکردمپایم به سنگ آمد، پشتم ز غم دو تا شد
چندان که بیش جستم کم یافتم نشانشگوئی چه حالش افتاد یارب دگر کجا شد
بردم بدو گمانی کز عشق گشت رستهمانا که گشت عاشق ظنم مگر خطا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی