گنجور

سعدی » مواعظ » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳۵ - در تنبیه و موعظه

 

ان هوی النفس یقد العقاللایتهدی و یعی ما یقال
خاک من و تست که باد شمالمی‌بردش سوی یمین و شمال
ما لک فی‌الخیمة مستلقیاوانتهض القوم و شدوا الرحال
عمر به افسوس برفت آنچه رفتدیگرش از دست مده بر محال
قد و عرالمسلک یا ذاالفتیافلح من هیاء زاد المل
بس که در آغوش لحد بگذردبر من و تو روز و شب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۵۵۷

 

دل به زمین بوس درت شد مثل
وفقه الله لخیر العمل
زان همه شادی که به دل داشت جای
شد غم و اندوه تو نعم البدل
بوسه ای از لعل تو کردم سوال
چند تعلل بعسی و لعل
بوسه گرفتم که نه حد من است
یک دو سه دشنام بده لااقل
باد قضا طاعت چل ساله ام
پیش رخت قبل قضاء الاجل
خاص که بی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی