گنجور

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵

 

مست تمام آمده است بر در من نیم شبآن بت خورشید روی و آن مه یاقوت لب
کوفت به آواز نرم حلقهٔ در کای غلامگفتم کاین وقت کیست بر در ما ای عجب
گفت منم آشنا گرچه نخواهی صداعگفت منم میهمان گرچه نکردی طلب
او چو در آمد ز در بانگ برآمد ز منکانیت شکاری شگرف وینت شبی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۸۰

 

دوش مرا حالتی روی نمودی عجب
در نظرم آفتاب تا سحر از نیمه شب
نادره تر این که شب ، کرد ظهور آفتاب
من شده در پیش او ذره صفت مضطرب
بوده بس از اضطراب بی خبر از خویشتن
جاذبه ای بی کشش ، واسطه ای بی سبب
چشم من از نور خور حیران خفاش وار
روح من از راح شوق […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری