گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۲

 

بر سر آنم که گر ز دست برآیددست به کاری زنم که غصه سر آید
خلوت دل نیست جای صحبت اضداددیو چو بیرون رود فرشته درآید
صحبت حکام ظلمت شب یلداستنور ز خورشید جوی بو که برآید
بر در ارباب بی‌مروت دنیاچند نشینی که خواجه کی به درآید
ترک گدایی مکن که گنج بیابیاز نظر ره روی که در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۹

 

مرد که با عشق دست در کمر آیدگر همه رستم بود ز پای درآید
ورزش عشق بتان چو پردهٔ غیب استهر دم ازو بازویی دگر بدر آید
نیست به عالم تنی که محرم عشق استگر به وفا ذم کنیش کارگر آید
از پس عمری اگر یکی به من افتدآن بود آن کز همه جهان به سر آید
طفل گزین […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی