گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶۹

 

بهار آمد بهار آمد بهار مشکبار آمدنگار آمد نگار آمد نگار بردبار آمد
صبوح آمد صبوح آمد صبوح راح و روح آمدخرامان ساقی مه رو به ایثار عقار آمد
صفا آمد صفا آمد که سنگ و ریگ روشن شدشفا آمد شفا آمد شفای هر نزار آمد
حبیب آمد حبیب آمد به دلداری مشتاقانطبیب آمد طبیب آمد طبیب هوشیار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۷۰

 

بهار آمد بهار آمد بهار خوش عذار آمدخوش و سرسبز شد عالم اوان لاله زار آمد
ز سوسن بشنو ای ریحان که سوسن صد زبان داردبه دشت آب و گل بنگر که پرنقش و نگار آمد
گل از نسرین همی‌پرسد که چون بودی در این غربتهمی‌گوید خوشم زیرا خوشی‌ها زان دیار آمد
سمن با سرو می‌گوید که مستانه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۸۰

 

صلا یا ایها العشاق کان مه رو نگار آمدمیان بندید عشرت را که یار اندر کنار آمد
بشارت می پرستان را که کار افتاد مستان راکه بزم روح گستردند و باده بی‌خمار آمد
قیامت در قیامت بین نگار سروقامت بینکز او عالم بهشتی شد هزاران نوبهار آمد
چو او آب حیات آمد چرا آتش برانگیزدچو او باشد قرار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۸۸

 

صلا رندان دگرباره که آن شاه قمار آمداگر تلبیس نو دارد همانست او که پار آمد
ز رندان کیست این کاره که پیش شاه خون خوارهمیان بندد دگرباره که اینک وقت کار آمد
بیا ساقی سبک دستم که من باری میان بستمبه جان تو که تا هستم مرا عشق اختیار آمد
چو گلزار تو را دیدم چو خار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۳۶

 

نماند بر زمین هر کس به طینت خاکسار آمد
که عیسی از ره افتادگی گردون سوار آمد
سبکسر در فنای خویش بیش از خصم می کوشد
زبی مغزی به پای خود کدو بالای دار آمد
زگردش ماند پرگار فلک با آن سبکسیری
ندانم کی دل بیتاب خواهد برقرار آمد
به دامن نیست ممکن پا کشیدن بیقراران را
وگرنه موجه از دریا مکرر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی