گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۱۵

 

چه نزدیک است جان تو به جانمکه هر چیزی که اندیشی بدانم
از این نزدیکتر دارم نشانیبیا نزدیک و بنگر در نشانم
به درویشی بیا اندر میانهمکن شوخی مگو کاندر میانم
میان خانه‌ات همچون ستونمز بامت سرفرو چون ناودانم
منم همراز تو در حشر و در نشرنه چون یاران دنیا میزبانم
میان بزم تو گردان چو خمرمگه رزم تو سابق […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۱۶

 

چه نزدیک است جان تو به جانمکه هر چیزی که اندیشی بدانم
ضمیر همدگر دانند یاراننباشم یار صادق گر ندانم
چو آب صاف باشد یار با یارکه بنماید در او عکس بنانم
اگر چه عامه هم آیینه‌هااندکه بنماید در او سود و زیانم
ولیکن آن به هر دم تیره گرددکه او را نیست صیقل‌های جانم
ولی آیینه ای عارف نگردداگر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۱۸

 

من آن ماهم که اندر لامکانممجو بیرون مرا در عین جانم
تو را هر کس به سوی خویش خواندتو را من جز به سوی تو نخوانم
مرا هم تو به هر رنگی که خوانیاگر رنگین اگر ننگین ندانم
گهی گویی خلاف و بی‌وفاییبلی تا تو چنینی من چنانم
به پیش کور هیچم من چنانمبه پیش گوش کر من بی‌زبانم
گلابه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۱۹

 

بیا کامروز بیرون از جهانمبیا کامروز من از خود نهانم
گرفتم دشنه‌ای وز خود بریدمنه آن خود نه آن دیگرانم
غلط کردم نبریدم من از خودکه این تدبیر بی‌من کرد جانم
ندانم کآتش دل بر چه سان استکه دیگر شکل می سوزد زبانم
به صد صورت بدیدم خویشتن رابه هر صورت همی‌گفتم من آنم
همی‌گفتم مرا صد صورت آمدو یا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۴۱۹

 

مرا تا نقره باشد می‌فشانمتو را تا بوسه باشد می‌ستانم
و گر فردا به زندان می‌برندمبه نقد این ساعت اندر بوستانم
جهان بگذار تا بر من سر آیدکه کام دل تو بودی از جهانم
چه دامن‌های گل باشد در این باغاگر چیزی نگوید باغبانم
نمی‌دانستم از بخت همایونکه سیمرغی فتد در آشیانم
تو عشق آموختی در شهر ما رابیا تا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶۱

 

ز تو گر یک نظر آید به جانمنباید این جهان و آن جهانم
مرا آن یک نفس جاوید نه بستو دانی دیگر و من می ندانم
اگر گویی سرت خواهم بریدنز شادی چون قلم بر سر دوانم
وگر گویی به لب جان خواهمت دادبه لب آید بدین امید جانم
اگر خاکی شد و گردیت آوردز تو یک روز می‌باید […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶۲

 

ازین دریا که غرق اوست جانمبرون جستم ولیکن در میانم
بسی رفتم درین دریا و گفتمگشاده شد به دریا دیدگانم
چون نیکو باز جستم سر دریاسر مویی ز دریا می ندانم
کسی کو روی این دریا بدید استدهد خوش خوش نشانی هر زمانم
ولیکن آنکه در دریاست غرقهندانم تا دهد هرگز نشانم
چو چشمم نیست دریابین، چه مقصوداگر من غرق […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

اوحدی » منطق‌العشاق » غزل

 

همان سنگین دل نامهربانمکه در شوخی به عالم داستانم
دل من مهر او جوید که خواهملبم احوال او گوید که دانم
اگر خواهم که جان به خشم توان زودو گر خواهم که دل دزدم توانم
ترا با من چه کار؟ ار دل فریبمترا از من چه سود؟ ار مهربانم
دل و جان گر بمن بخشند شایدکه دل را چون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

باباطاهر » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۱۴۷

 

دلا از دست تنهایی بجانمز آه و نالهٔ خود در فغانم
شبان تار از درد جداییکند فریاد مغز استخوانم


متن کامل شعر را ببینید ...

باباطاهر
 

باباطاهر » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۱۴۸

 

قلم بتراشم از هر استخوانممرکب گیرم از خون رگانم
بگیرم کاغذی از پردهٔ دلنویسم بهر یار مهربانم


متن کامل شعر را ببینید ...

باباطاهر
 

باباطاهر » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۱۴۹

 

مو آن دلدادهٔ بی خانمانممو آن محنت نصیب سخت جانم
مو آن سرگشته خارم در بیابانکه چون بادی وزد هر سو دوانم


متن کامل شعر را ببینید ...

باباطاهر
 

باباطاهر » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۱۵۰

 

به خنجر گر برآرند دیدگانمدر آتش گر بسوزند استخوانم
اگر بر ناخنانم نی بکوبندنگیرم دل ز یار مهربانم


متن کامل شعر را ببینید ...

باباطاهر
 

باباطاهر » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۱۵۱

 

مو آن آزردهٔ بی خانمانممو آن محنت نصیب سخت جانم
مو آن سرگشته خارم در بیابونکه هر بادی وزد پیشش دوانم


متن کامل شعر را ببینید ...

باباطاهر
 

باباطاهر » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۱۵۲

 

فلک کی بشنود آه و فغانمبهر گردش زند آتش بجانم
یک عمری بگذرانم با غم و دردبکام دل نگردد آسمانم


متن کامل شعر را ببینید ...

باباطاهر
 

باباطاهر » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۱۵۳

 

کنون داری نظر گو واکیانمز جورت در گدازه استخوانم
بکه اندیشه‌ای بیداد پیشهکه آهم تیر بو ناله کمانم


متن کامل شعر را ببینید ...

باباطاهر
 

باباطاهر » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۱۵۴

 

تو خود گفتی که مو ملاح مانمبه آب دیدکان کشتی برانم
همی ترسم که کشتی غرق وابودرین دریای بی پایان بمانم


متن کامل شعر را ببینید ...

باباطاهر
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » گزیدهٔ غزل ۴۹۳

 

نمی‌داند مه نامهربانمکه دور از روی خویش بر چسانم
چو زلف بی‌قرارش بی‌قرارمچو چشم ناتوانش ناتوانم
برو باد و گدایی کن به کویشبگو با آن مه نامهربانم
که گر چه می‌نهی بار فراقمو گرچه می زنی تیغ زبانم
هنوزم دردت اندر سینه باشداگر در خاک ریزد استخوانم
بپوش از شمع حال سوز خسروکه تا گوید که شبها بر چه سانم


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۹۶

 

نمی داند مه نامهربانم
که دور از روی خویش بر چه سانم؟
چو زلف بیقرارش بیقرارم
چو چشم ناتوانش ناتوانم
برو، باد و گدایی کن به کویش
بگو با آن مه نامهربانم
«که گر چه می نهی بار فراقم
وگر چه می زنی تیغ زبانم
هنوزم مهرت اندر سینه باشد
اگر در خاک ریزد استخوانم »
بپرس از شمع حال سوز خسرو
که تا گوید که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

اقبال لاهوری » ارمغان حجاز » گهی شعر عراقی را بخوانم

 

گهی شعر عراقی را بخوانم

گهی جامی زند آتش بجانم

ندانم گرچه آهنگ عرب را

شریک نغمه های ساربانم


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » ارمغان حجاز » نپنداری که مرغ صبح خوانم

 

نپنداری که مرغ صبح خوانم

بجزه و فغان چیزی ندانم

مده از دست دامانم که یابی

کلید باغ را درشیانم


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » ارمغان حجاز » کهن پروردهء این خاکدانم

 

کهن پروردهء این خاکدانم

دلی از منزل خود دل گرانم

دمیدم گرچه از فیض نم او

زمین راسمان خود ندانم


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » به مرغان چمن همداستانم

 

به مرغان چمن همداستانم

زبان غنچه های بی زبانم

چو میرم با صبا خاکم بیامیز

که جز طوف گلان کاری ندانم


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۸۷۵

 

اگر عشق تو شد در خون جانم
قضا از خویشتن چون بگذرانم
نداری مستیِ من هوشیاری
که از مبدای فطرت هم چنانم
گرو بندم که هر عاقل که زلفت
ببیند در نشورد من بمانم
ز دستم برنمی خیزد نثاری
ندانم تا چه در پایت فشانم
دلم آویزشی دارد به زلفت
غمت آمیزشی دارد به جانم
طمع دارم زمین بوسی دگر بار
اگر مهلت دهد دورِ زمانم
امیدم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری