گنجور

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۹۱۹

 

دلی دارم در او دردی و داغی
که یکدم نیستش از غم فراغی
به هر دل از دلم سوزی بگیرد
بسوزد چون چراغی از چراغی
ازین شکرلبان شمع صورت
به بازی سوختند هر طرف لاغی
شکافندم جگر، وز غمزه گویند
جراحت را بباید کرد داغی
کم از نظاره ای، باری که هستت
دمید سبزه ای بر گرد باغی
رقیب روسیه را کن ز خود دور
خوی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی