گنجور

حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۲۴

 

در این ظلمت‌سرا تا کی به بوی دوست بنشینم

گهی انگشت بر دندان گهی سر بر سر زانو

بیا ای طایر دولت بیاور مژدهٔ وصلی

عسی الایام ان یرجعن قوما کالذی کانوا

حافظ شیرازی
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱

 

اَلا یا اَیُّهَا السّاقی اَدِرْ کَأسَاً و ناوِلْها

که عشق آسان نمود اوّل ولی افتاد مشکل‌ها

به بویِ نافه‌ای کآخر صبا زان طُرّه بگشاید

ز تابِ جَعدِ مشکینش چه خون افتاد در دل‌ها

مرا در منزلِ جانان چه امنِ عیش چون هر دَم

[...]

حافظ شیرازی
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳

 

اگر آن تُرک شیرازی به دست آرد دل ما را

به خال هِندویَش بخشم سمرقند و بخارا را

بده ساقی مِیِ باقی که در جنت نخواهی یافت

کنار آب رُکن آباد و گُلگَشت مُصَّلا را

فَغان کاین لولیانِ شوخِ شیرین‌کار شهرآشوب

[...]

حافظ شیرازی
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۵

 

مدامم مست می‌دارد نسیمِ جَعدِ گیسویت

خرابم می‌کند هر دَم، فریبِ چشمِ جادویت

پس از چندین شکیبایی شبی یا رب توان دیدن

که شمعِ دیده افروزیم در محرابِ ابرویت

سوادِ لوح بینش را عزیز از بهر آن دارم

[...]

حافظ شیرازی
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۵

 

درختِ دوستی بنشان که کامِ دل به بار آرد

نهالِ دشمنی بَرکَن که رنج بی‌شمار آرد

چو مهمانِ خراباتی به عزت باش با رندان

که دردِ سر کشی جانا، گرت مستی خمار آرد

شبِ صحبت غنیمت دان که بعد از روزگارِ ما

[...]

حافظ شیرازی
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۰

 

بتی دارم که گِرد گل ز سُنبل سایه‌بان دارد

بهارِ عارضش خطّی به خونِ ارغوان دارد

غبارِ خط بپوشانید خورشیدِ رُخَش یا رب

بقایِ جاودانش ده، که حُسنِ جاودان دارد

چو عاشق می‌شدم گفتم که بُردم گوهرِ مقصود

[...]

حافظ شیرازی
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۱

 

هر آن کو خاطرِ مجموع و یارِ نازنین دارد

سعادت همدم او گشت و دولتْ همنشین دارد

حریمِ عشق را درگَه بسی بالاتر از عقل است

کسی آن آستان بوسد که جان در آستین دارد

دهانِ تَنگِ شیرینش مگر مُلکِ سلیمان است

[...]

حافظ شیرازی
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۶

 

صبا وقتِ سحر بویی ز زلفِ یار می‌آورد

دل شوریدهٔ ما را به بو، در کار می‌آورد

من آن شکلِ صنوبر را ز باغِ دیده بَرکَندَم

که هر گُل کز غمش بِشْکُفت مِحنت بار می‌آورد

فروغِ ماه می‌دیدم ز بامِ قصر او روشن

[...]

حافظ شیرازی
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۹

 

دلم جز مِهرِ مَه رویان طریقی بر نمی‌گیرد

ز هر در می‌دهم پندش ولیکن در نمی‌گیرد

خدا را ای نصیحتگو، حدیثِ ساغر و مِی گو

که نقشی در خیالِ ما از این خوشتر نمی‌گیرد

بیا ای ساقی گُلرُخ بیاور بادهٔ رنگین

[...]

حافظ شیرازی
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۱

 

دَمی با غم به سر بردن جهان یک سر نمی‌ارزد

به می بفروش دلقِ ما کز این بهتر نمی‌ارزد

به کویِ می فروشانش به جامی بر نمی‌گیرند

زهی سجادهٔ تقوا که یک ساغر نمی‌ارزد

رقیبم سرزنش‌ها کرد کز این باب رُخ برتاب

[...]

حافظ شیرازی
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۳

 

سحر چون خسرو خاور عَلَم بر کوهساران زد

به دستِ مرحمت یارم درِ امیدواران زد

چو پیشِ صبح روشن شد که حالِ مِهر گردون چیست

برآمد خنده‌ای خوش بر غرورِ کامگاران زد

نگارم دوش در مجلس به عزمِ رقص چون برخاست

[...]

حافظ شیرازی
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۵

 

مرا مِهر سیَه چشمان ز سر بیرون نخواهد شد

قضای آسمان است این و دیگرگون نخواهد شد

رقیب آزارها فرمود و جایِ آشتی نگذاشت

مگر آهِ سحرخیزان سویِ گردون نخواهد شد؟

مرا روزِ ازل کاری به جز رندی نفرمودند

[...]

حافظ شیرازی
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۴

 

سَمَن بویان غبارِ غم چو بنشینند، بنشانند

پری رویان قرار از دل چو بستیزند، بستانند

به فِتراکِ جفا دل‌ها چو بربندند، بربندند

ز زلفِ عَنبرین جان‌ها چو بگشایند، بفشانند

به عمری یک نَفَس با ما چو بنشینند، برخیزند

[...]

حافظ شیرازی
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۸

 

شرابِ تلخ می‌خواهم که مردافکن بُوَد زورش

که تا یک دَم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش

سِماطِ دَهرِ دون پرور ندارد شهدِ آسایش

مَذاقِ حرص و آز ای دل، بشو از تلخ و از شورَش

بیاور مِی که نَتْوان شد ز مکرِ آسمان ایمن

[...]

حافظ شیرازی
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۸

 

کنارِ آب و پایِ بید و طبعِ شعر و یاری خوش

معاشر دلبری شیرین و ساقی گُلعِذاری خوش

الا ای دولتی طالع، که قدرِ وقت می‌دانی

گوارا بادَت این عِشرت که داری روزگاری خوش

هر آن کس را که در خاطر ز عشقِ دلبری باریست

[...]

حافظ شیرازی
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۸

 

مرا می‌بینی و هر دَم زیادَت می‌کنی دَردَم

تو را می‌بینم و میلم زیادَت می‌شود هر دَم

به سامانم نمی‌پرسی، نمی‌دانم چه سر داری

به درمانم نمی‌کوشی، نمی‌دانی مگر دردم؟

نه راه است این که بُگذاری مرا بر خاک و بُگریزی

[...]

حافظ شیرازی
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۷

 

مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم

هوادارانِ کویش را چو جانِ خویشتن دارم

صفایِ خلوتِ خاطر از آن شمعِ چِگِل جویم

فروغِ چشم و نورِ دل از آن ماهِ خُتَن دارم

به کام و آرزویِ دل چو دارم خلوتی حاصل

[...]

حافظ شیرازی
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۴

 

به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم

بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم

الا ای همنشین دل که یارانت برفت از یاد

مرا روزی مباد آن دم که بی یاد تو بنشینم

جهان پیر است و بی‌بنیاد از این فرهادکش فریاد

[...]

حافظ شیرازی
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۶

 

گرم از دست برخیزد که با دلدار بنشینم

ز جام وصل می‌نوشم ز باغ عیش گل چینم

شراب تلخ صوفی سوز بنیادم بخواهد برد

لبم بر لب نه ای ساقی و بستان جان شیرینم

مگر دیوانه خواهم شد در این سودا که شب تا روز

[...]

حافظ شیرازی
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۰

 

صلاح از ما چه می‌جویی که مستان را صلا گفتیم

به دور نرگس مستت سلامت را دعا گفتیم

در میخانه‌ام بگشا که هیچ از خانقه نگشود

گرت باور بود ور نه سخن این بود و ما گفتیم

من از چشم تو ای ساقی خراب افتاده‌ام لیکن

[...]

حافظ شیرازی
 
 
۱
۲