گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۸۰

 

چهار شعر بگفتم بگفت نی به از اینبلی ولیک بده اولا شراب گزین
بده به خمس مبارک مرا ششم جامیبگو بگیر و درآشام خمس با خمسین
غزال خویش به من ده غزل ز من بستاننمای چهره شعریت و شعر تازه ببین
خمار شعر نگویم خمار من بشکنبدان میی که نگنجد در آسمان و زمین
ستیزه روی مرا لطف و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۸۴

 

بیا بیا که ز هجرت نه عقل ماند نه دینقرار و صبر برفته‌ست زین دل مسکین
ز روی زرد و دل درد و سوز سینه مپرسکه آن به شرح نگنجد بیا به چشم ببین
چو نان پخته ز تاب تو سرخ رو بودمچو نان ریزه کنونم ز خاک ره برچین
چو آینه ز جمالت خیال چین بودمکنون تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

سعدی » مواعظ » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۴۸ - در ستایش صاحب دیوان

 

تبارک الله از آن نقشبند ماء مهینکه نقش روی تو بستست و چشم و زلف و جبین
چنانکه در نظری در صفت نمی‌آییمنت چه وصف بگویم تو خود در آینه بین
مه از فروغ تو بر آسمان نمی‌تابدچه جای ماه که خورشید لایکاد یبین
خدای تا گل آدم سرشت و خلق نگاشتسلاله‌ای چو تو دیگر نیافرید از طین
نه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

رودکی » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۰۱

 

ترنج بیدار اندر شده به خواب گرانگل غنوده برانگیخته سر از بالین
هرآن که خاتم مدح تو کرد در انگشتسر از دریچه زرین برون کند چو نگین


متن کامل شعر را ببینید ...

رودکی
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۳۹۳ - از بزرگی مسحی و رانین خواهد

 

حسام دولت و دین ای خدای داده تراجمال احمد و جود علی و نام حسین
نهاد آدم لفظ و تو چون مراد از لفظسواد عالم عین و تو چون سواد از عین
عنایت ازلی صورت تو چون بنگاشتنوشت نسخهٔ روشن ز حاصل کونین
سعادت فلکی طینت تو چون بسرشتنمود از دل و دست تو مجمع‌البحرین
رخ تو آب حیاتست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۳۹۵ - در مذمت دشمنان صاحب

 

چهار چیز ز ارکان بارگاه تو بادمخالف تو کزو هست عیش تو شیرین
دو نیمه تن چو ستون و دریده دل چو شرجچو میخ کوفته سر چون طناب راه‌نشین


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۰

 

چو کرد خیمهٔ حسنت طناب خویش مکینخروش عمر برآمد ز آسمان و زمین
جهانیان همه واله شدند و می‌گفتندیکی که کو تن و جان و یکی که کو دل و دین
شگفت ماندم در بارگاه دولت تواز آنکه دیدم از این دیدهٔ حقیقت‌بین
رواق حجرهٔ دل ساخت سمت بهر تو بختبراق روضهٔ جان کرد عقل بهر تو زین
سؤال […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۶۷

 

زهی خطی به خطا برده سوی خطهٔ چینگرفته چین بدو هندوی زلف چین بر چین
نموده لعل لبت ثلثی از خط یاقوتبنفشه‌ات خط ریحان نوشته بر نسرین
چو صبحدم متبسم شدی فلک پنداشتکه از قمر بدرخشید رشتهٔ پروین
ز لعل دختر رز چون مراد بستانمکه کشف آن نکند محتسب برای رزین
عجب ز جادوی مستت که ناتوان خفتهنهاده است […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۶۹

 

تحیتی چو هوای ریاض خلد برینتحیتی چو رخ دلگشای حور العین
تحیتی چو شمیم شمامهٔ سنبلتحیتی چو نسیم روایح نسرین
تحیتی چو تف آه عاشقان دلسوزتحیتی چو دم صبح صادقان مشکین
تحیتی گهر آگین چو دیدهٔ فرهادتحیتی شکر افشان چو پستهٔ شیرین
تحیتی همه زاری چو نامهٔ ویسهتحیتی همه یاری چو پاسخ رامین
تحیتی چو فروغ جمال شمع چگلتحیتی چو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۶

 

دو دل ربا که بلای دلند و آفت دیندلم به غمزه آن رفت و دین به عشوهٔ این
یکی ز غایت عرفان گلیست پرده‌گشایکی ز عین حیا غنچه است پرده‌نشین
یکی به کام حریفان نموده خنده ز لبیکی به عارض تابنده همچو در ثمین
یکی به عارض تابنده رشک ماه فلکیکی به قامت رعنا بلای روی زمین
یکی ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۵۲

 

ایا چو فصل بهار از رخت جهانرا زین
رخ تو ثانی خورشید و ثالث القمرین
بسوی جدول خوبان که مظهر حسنند
لطافت آب روان آمد و تو رأس العین
همین که در تو اثر کرد شرم عثمانی
شود زرنگ دو رخ چهره تو ذوالنورین
از آدمی و پری هیچ کس نماند زشت
چو نور روی تو قسمت کنند بر ثقلین
اگر چه کوی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۸۲ - در مدح سلطان اویس

 

طراوتی است جهان را به فر فروردین
که هر زمان خجل است اسمان ز روی زمین
ز لطف خاک صبا گشت بر هوا غالب
چنان که می چکدش از حیا عرق ز جبین
فلک ز قوس و قزح بر هوا کشیده کمان
هوا ز برق جهان بر جهان گشاده کمین
حریر سبز چمن شد شکوفه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۵۷

 

به‌کنج ابروی دلدار خال فتنه کمین

سیاهپوش سیه خانه‌ای‌ست گوشه‌نشین

چو سایه‌، جذبهٔ خورشید او سراپایم‌،

چنان ربود که نگذاشت سجده‌ام به جبین

سراغ مردمک از چشم ما مگیر و مپرس

خیال خال سیاه تو کرده است کمین

هوای گلشن یاد ترا بهاری هست

کزو چو شعله توان ‌کرد ناله‌ها رنگین

چو صبح از دم تیغ تو پای تا به سرم

جراحتی‌ست‌ که دارد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۵۹

 

شکست حادثه بر ما نیافت دست‌ کمین

نرفت دامن عریان تنی به غارت چین

صفای دل نکشد خجلت گرانی جسم

به‌آب‌، آینه مشکل نمد شود سنگین

کدام ذره‌ که خورشید نیست در بغلش

هزار آینه دارد حقیقت خود بین

مباش بیخبر از مغز استخوان قلم

غبار کوچهٔ فکر است معنی رنگین

درِین تپشکده الفت کمین رفتن باش

خوش است پا به ‌رکابی مقیم خانهٔ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۹۵ - د‌ر ستایش صدراعظم د‌ام اجلاله فرماید

 

به راغ و باغ گذرکرد ابر فروردین

شراره ریخت بر آن و ستاره ریخت براین

از آن شراره همه راغ گشت پر لاله

وزین ستاره همه باغ‌گشت پر نسرین

چمن از آن شده پرنور وادی ایمن

دمن ازین شده پر نار آذر برزین

مگر چمن زگل آتش‌ گرفت ‌کز باران

زند بر آتش آن آب ابر فروردین

درین بهار مرا شیر گیر آهو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

عنصری » قصاید » شمارهٔ ۵۴ - در صفت بهار و مدح سلطان محمود

 

بخار دریا بر اورمزد و فروردین
همی فرو گسلد رشته های درّ ثمین
ز آب پاک دهان پر ستاره دارد ابر
ز باد پاک شکم پر ستاره دارد طین
بمشکرنگ لباس اندرون شدست هوا
بلعل رنگ پرند اندرون شدست زمین
………………………………….
که گل ستاند از گلستان مشک آگین
هوای روشن اگر عرض کرد لشکر زنگ
زمین تیره کند نیز عرض لشکر چین
عجب نگار گرست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عنصری
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۳۹۳

 

خدای ماست خداوند آسمان و زمین
منزه از زن و فرزند و از همال و قرین
مُقَدِّری که بر او نسپرد سپهر و نجوم
مُصَوِّری‌که بر او نگذرد شهور و سنین
مؤثری‌ که به تأثیر صنع و قدرت او
محل روح شود نطفه در قرار مکین
وز اندرون سه ظلمت که هر سه پنهان است
بود به تقویت او حیات و قوت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۳۹۵

 

نگار من خط مشکین کشید بر نسرین
خطاکشید به نسرین بر آن خط مشکین
زبهر آنکه چو مشکین خطش پدید آید
اسیر آن خط مشکین شد این دل مسکین
رخش ‌گل است و لبش لاله از لطافت و نور
خطش چو سنبل و زلفش بنفشه از خم و چین
زمانه خواست مگر کز بنفشه و سنبل
به‌ گرد لاله و گرد گلش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۴۰۱

 

فزود قیمت دینار و قدر دانش و دین
به شهریار زمان و به پادشاه زمین
شه ملوک ملک شاه دادگر ملکی
که روزگارش بنده است وکردگار معین
پناه هفت زمین که اختران هفت سپهر
به صد هزار قِرانش نیاورند قرین
نه از ستایش او خالی است هیچ مکان
نه از پرستش او فارغ است هیچ مکین
هم از جلالت او هست فر افسر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۴۰۳

 

بیافرید خداوند آسمان و زمین
دو آفتاب که هر دو منورند به دین
یک آفتاب دُرفشان شده ز روی سپهر
یک آفتاب فروزان شده ز روی زمین
همی فزاید از آن آفتاب قُوّت طبع
همی فزاید ازین آفتاب قُوّت دین
مغان به طاعت آن بر زمین نهاده رخان
شهان به خدمت این بر زمین نهاده جبین
سپهر و جملهٔ سیّارگان مُسَخّر آن
زمین و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۴۰۶

 

زمان چو خلد برین شد زمین چو چرخ برین
کنون‌که صدر زمان شد وزیر شاه زمین
ز فر شاه زمین و ز قد‌ر صدر زمان
همی بنازد خُلد برین و چرخ برین
مقدری‌ که فلک را به صنع و قدرت خویش
نطاق و منطقه کرد از مجره و پروین
به فضل خویش بیفروخت دین احمد را
چوکرد احمدبن فضل را زخلق‌گزین
زخلق احمد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۴۱۰

 

خدایگان زمان است و شهریار زمین
سپاهدار جهان است و پهلوان ‌گزین
چو پادشاه چنین باشد و سپهسالار
سزای هر دو بباید یکی وزیر چنین
به حق شدست ملک را وزیر فخرالملک
چنانکه بود ملک شاه را قوام‌الدین
موافق است پسر با پسر در این ‌گیتی
مساعد است پدر با پدر به خلد برین
سزد که خواجه بود وارث دوات و قلم
چنانکه هست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۴۱۱

 

زباغ و راغ به آسیب لشکر تِشرین
گرفت راه هزیمت سپاه فروردین
برون‌ کشید ز باغ و ز راغ رایت خویش
چو دید بر سر کهسار رایت ‌تشرین
چه رایتی است که تشرین زدست بر کهسار
که شد به لون دگر عالم بهشت آیین
گرفت گونهٔ دینار دشت مینا رنگ
نهاد تودهٔ کافور کوه مشک‌آگین
پدید شد به هوا بر مثال اهریمن
نهفته شد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۴۱۲

 

تو راست روی چو نسرین تازه‌ ای بت‌چین
مراست از غم عشق‌ تو روی چون نسرین
توراست پروین زیر دو دانهٔ یاقوت
مراست دیدهٔ یاقوت بار بر پروین
توراست زر طرازنده بر میان دو سیم
مراست زرّ گدازنده بر رخ سیمین
تو راست بستر و بالین همیشه پرگل و ماه
مراست پر تَف و نم بی‌ تو بستر و بالین
تو راست پرخم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۴۱۴

 

همی فرازد دولت همی فزاید دین
قوام دین هدی و نظام ملک زمین
سزد که ملک زمین ‌گسترد نظام‌الملک
سزد که دین هدی پرورد قوام‌الدین
خدایگان صفتی کش خدای داد به هم
سه چیز روح‌فزا و سه چیز عقل‌گزین
ید موید و عقل تمام و بخت بلند
دل منوّر و عزم درست و رای رزین
ز قدر و مرتبه دارد جهان به زیر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۴۱۵

 

زهی خجسته و فرخنده باد فروردین
به فرخی و خوشی آمدی زخلد برین
همه جهان ز تو پرحور عین شد ای عجبی
بیامدند مگر بر پی تو حورالعین
شنیده‌ای تو ز فردوس نغمهٔ داود
از آن کنی همه شب عندلیب را تلقین
شد از نسیم تو هشیار مست آذرماه
شد از صریر تو بیدار خفتهٔ تِشرین
طلایهٔ حشم توست نرگس و سوسن
کتابهٔ عَلَم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۴۱۶

 

ایا معزی برهانی این جمال ببین
که با ولایت صاحبقران شدست قرین
کنون که گشت بیاض زمان چو ساحت عدن
کنون‌که‌گشت سواد زمین چو چرخ برین
سواد فایدهٔ خاطر از بیاض بیار
در این بیاض زمان و در این سواد زمین
گر از بزرگی و مقدار او سوال کنی
جهان چو حلقهٔ انگشتری است او چو نگین
خیال خیر عمادی است در زمین […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۴۱۸

 

چنانکه ناصر دین هست پادشاه زمین
نظام دین هدی هست کدخدای گزین
بلند باشد و محکم بنای دولت و ملک
چو پادشاه چنین باشد و وزیر چنین
به ‌حق شدست ملک را نظام دین دستور
چنانکه بود ملکشاه را قوام‌الدّین
موافق است پسر با پسر درین‌ گیتی
مُساعدست پدر با پدر به خُلد برین
سزد که خواجه بود صاحب دوات و قلم
چنانکه هست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۲۶

 

ترش گرفته دو ابرو و لب چنان شیرین
به خشم سر که میامیز بر عسل چندین
بیا و لب به لبم بر نه و دلم دریاب
که جز چنین نتوان داد درد را تسکین
در آی و خانه بیارای و وقت ما خوش کن
شراب کی بستان و زمانکی بنشین
به لطف باز طلب دوستان مخلص را
ببایدت غم یاران بخورد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

کمال‌الدین اسماعیل » قصاید » شمارهٔ ۱۶۱ - وقال ایضایمدحه

 

گرفت پایۀ تخت خدایگان زمین
قرارگاه همایون براوج علییّن
جهانگشای جوانبخت اتابک عادل
پناه سلغریان،شهریار روی زمین
مظفّرالدّین بوبکرسعدبن زنگی
که روی ملک کیانست وپشت ملّت ودین
ز دور دولت ایّام تا که غایت وقت
نبود مملکت آن طرف بدین آیین
نه چنگ گرگ گراید همی بنای گلو
نه میش لنگ هراسد همی زشیر عرین
چنان بیک ره میزان عدل شد طیّار
که میل سوی کبوترنمی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال‌الدین اسماعیل
 

کمال‌الدین اسماعیل » قصاید » شمارهٔ ۱۶۳ - و قال ایضاً

 

زهی رسیده بجایی که بر سپهر برین
دعای جان تو گشتست ورد روح امین
بسان سوزن نظّام نوک خامۀ تو
همی کشد سوی هم عقدهای درّ ثمین
مگر که لیق دویتت شود، در این سودا
همی بپیچد بر خویش زلف حورالعین
باستراق حدیث تو در منافذ گوش
هزار رهزن اندیشه کرده اند کمین
خرد چو معنی باریک و لفظ جزل تودید
چه گفت؟ گفت: […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال‌الدین اسماعیل