گنجور

 
ابوالفرج رونی
 

سپاه دولت و دیدن اندر آمدست بزین

همی به غز نهد روی پشت دولت و دین

جهان سیاست او را بطوع داده ضمان

فلک سعادت او را بفتح گشته ضمین

قضا مطابق رأی و قدر موافق عزم

سپهر زیر رکاب و زمانه زیر نگین

ز بیم غارتش اکنون ملوک هندستان

کشیده رخت ز صحرا بحصن های حصین

یکی چو رنگ سبک سرزده بکوه و کمر

یکی چو روبه وحشی فرو شده بزمین

نه هیچ رأی زند رأی جز برای گریز

نه هیچ راه برد راه جز براه حزین

اجل بخندد بر عرصه گاه لشکر آن

امل بگوید بر شامگاه مجلس این

کراست آن دل و زهره که در همه عالم

به پیش خسرو عالم نهد قدم گه کین

گر آن کران نکند رو بدوزدش در حال

گر این حذر نکند تن بدردش در حین

خدایگانا شاهنشها ز تو برسید

خدایگانی و شاهنشهی به علیین

توئی که تخت ز تو گشته باشکوه و بفر

توئی که بخت ز تو هست با یسار و یمین

همیشه تا بدمد مشک و مغز یابد بوی

همیشه تا بوزد باد و آب گیرد چین

به دست دوست بسای و به پای دشمن مال

به گوش نوش نیوش و به چشم حشمت بین

جهان مسخر حکم تو باد و چرخ مطیع

خدای ناصر عزم تو باد و بخت معین